به نام خدا
دوستان همسفر سلام علیکم
با توجه به مشکلاتی که در موضوع دریافت دلنوشته ها از طریق ایمیل پیش آمده و برخی دلنوشته ها یا وصول نشده و یا کامل دریافت نشده تصمیم گرفتم دلنوشته هایی که تا کنون دریافت کرده ام و آنهایی که پس از این ارسال می شود را در همینجا قرار دهم و دوستان نظرات خودشان را در قسمت " نظر بدهید " ارسال کنند تا در آخر از دلنوشته هایی که بیشترین امتیاز را دریافت می کند تقدیر شود.
شماره یک : ازكدام قسمتهاي سفربرايتان بنويسم از لحظه هاي تلخ وسختش يالحظه ديدار يار كه تمام مشكلات وسختيهاراتحت تاثير قرار داد.سوال شما شامل انتقادو...نميشود.ومسائل فرعي محسوب ودرفرصتهاي بعدي عرض ميكنم.البته حالا كه بحث جايزه پيش امده خداكنه دل نوشته تبديل به خوب نوشته نشود.بنظرم اكثردوستان عرفاني ترين لحظه راوقتي كه درصحن مسجدالحرام سرازسجده برداشتندوچشمشان به خانه خداوندمتعال افتاد بدانند.قبل ازسفرتمام افراد درايران اسلامي حتي روحانيون معزز(درطي چندسالي كه درخدمتشان بودم وياجلساتي كه شركت كرده بودم يا...) دست به دست هم داده بودندكه عظمت وفضيلت خانه خدا را تفهيم ياگوشزدكنند.حاج اقاقبل از وصال حتي يك نفرپيدا نشداين معرفتي را كه عرض چندثانيه به قلبم الهام شدراياد اوري ياتذكردهد.همه وهمه فقط ازبزرگي خدا وحريم امن الهي اوسخن گفته ومي گويند.وقتي سرسجده گذاشتم يادتمام گناهان گذشته وعملكردضعيف ايام گذشته افتادم ووقتي به عظمت خداي متعال فكركردم ترس ووحشتم مضاعف گرديد وانگاريوم الحساب فرا رسيده وقيامت برپاست والان مواخذه شروع شده وحساب اعمالم هم باكرام الكاتبين!تنها اميدم به دعاء مادروپدرم بودكه بنا به فرمايش مولا اتش خشم خدا را فرو مينشاندوقبل ازسفر توشه راهم بود.طي همين چندلحظه كوتاه چه فكرهائي ازسروحشت وترس به سرم كه نيامد.وگريه هايم نيزدليل ان محسوب ميشود ونه دليل برشكستن دل ورسيدن به يارو...بعدازاينكه سرازسجده برداشتم ازتعجب داشتم شاخ در مي اوردم.اصلا باوركردني نبود.خدايا چقدرسادگي!چقدرنزديكي.خدايابا اين سادگي كه عين عظمت وشكوه بودچقدرحرفها براي گفتن داري كه ما انسانهاسطحي از ان ميگذريم وفقط ازشكوه وجلالت يادي ميكنيم.تازه فهميدم چه خبراست ومن وافكارم درنقطه خلآوبي خبري سيرميكنيم. باسادگي اش درسهائي بهم دادكه واقعاعرض ميكنم فهم ان درحالت عادي امكان نداشت.ازقوه جاذبه اش بگويم كه هرصبح مرابه نمازصبح دعوت ميكردوسر وقت ازخواب بيدار مي شدم.درنهايت فقط يك نكته كه شايدكمترذكرميشود ان هم غربت وتنهائي سرور عالم بشريت (انساني كه تمام عالم وادم بواسطه وجود اوخلق شده اند)بودكه متحيرم مي كرد.ازلحظه اي بگويم كه شاهدبودم يك مامور احمق سعودي پشت به مرقدمبارك حضرت رسول(ص)كرده وپايش را دراز كرده بود.يا اينكه درمجلس درسشان انقدري كه از راوي احاديشان مسلم و..ازخلفاي موردتائيدشان ياد ميكردنداز ذكرنام رسول خدا(ص)كه نامش بركت هست خودداري ميكردند.جالب اينكه ادعاي پيروي ازسنت ايشان راهم داشتند.البته اين ايراد دركشورخودمان هم هم به وفور ديده ميشود.درنهايت تنهائي وغربت يادگار ايشان هم اين درد رامضاعف ميكرد.حاج اقا ازشما كه واسطه خير وارتباط دوستان با يكديگر شده ايد سپاسگزاري مي نمايم.با تقديم احترام
شماره دو : وقتی لباس احرام پوشیدم بیچاره شدم. رفته بودم توی فکر یعنی چه؟ چرا اینقدر اعمال حج مثل جلسات عزاداری می مونه؟از همون اول لباست را عوض کن. به یاد مشکی پوشیهای ماه محرم
بیا طواف کن. این همه طواف کردیم ولی آن طواف شام شهادت حضرت زهرا که توی هتل کردیم یه چیز دیگه ای بود
من فهمیدم بعضی علما هروله را واجب می دونند
برام سوال شده بود چرا طواف نسا آخر کار است؟ یازینب
وقتی سعی بین صفا و مروه می کردیم جدی جدی برای تشنگی اسماعیل و مادرش بود؟
...
آخر کار سوال شد برام چرا حج توی ماه محرم نیست؟
ماه محرم ماه کربلاست
گفتم وقت پوشیدن لباس احرام بیچاره شدم
چون قبلش فرازهای اول مناجات التائبین را خونده بودم: خدایا گناه لباس بیچارگی بر تنم کرده، و دوری از تو لباس مسکنت بر تنم کرده
وقتی لباس احرام می پوشیدم به یاد لباس ابی عبدالله..... یاحسین
شماره سه :
به نام پروردگار کعبه...
به نام پروردگار اسماعیل..و به نام خدایی در این نزدیکی است.....
و زمانی که برای آفریدگارت خالص می شوی...
لبیک اللهم لبیک ان الحمد والنعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک..
اینجا جایی است که مس باشی اذن دخول پیدا نمی کنی، بایستی طلا شوی، و آن زمانی است که دلت بشکند....
اینجا جایی است که صاحبش خریدار دل شکستگان است.
خلوصِ در طواف کعبه دوست **** نشان دل بریدن از هر چه جز اوست
نشان از بینشانها دارد اینجا ***** نشان پیدا بود گر دل خداجوست.
خدایا... ای آفریدگار من.... تو خود فرآ خوانده ای مرا به این وادی رحمتت...
با ذهن کوچک و فکر ناژرف اندیشم، شایستگی ای را برای این دعوت در خود پیدا نمی کنم...
من دو رنگی را دیدم در خود، در خویشتنِ خویش .... آنجا که می گفتم و عمل نمی کردم و یک رنگی را دیدم در تو، در وعده هایی که داده بودی و به آن پاییند بودی و ... واللهُ لا یخلفُ المیعاد...
پس ای آفریدگار من از گناهانم در گذر که من بنده ای ام پر از کوله باری از گناه و تو رحمنی و رحیم، و تا رحمتت را ارزانی ام نکنی در این معامله باخته ام. راستی نکند من در معامله باخته ام....!
ولی نه ....
هرگز.....
تو خود برترین پیام آورت ، حضرت محمد (ص) گفته ای به بندگانم بگو:صدایم کنید که من نزدیکم و صدایتان را می شنوم...
و تو خود ضامن استجابت دعاهایمان شده ای
ای شنوای دانا.
پس ببخش ما را و در زمره کسانی قرار بده که سعادت دنیا و آخرت را برایشان مقدر فرموده ای...
برحمتک یا ارحمن الرحمین.
شماره چهار : تمام لحظات سفر خوب بود، ولی بهترین لحظه اش وقتی بود که سر به زیر و با چشمان بسته به سمت بیت الله رفتیم و سجده کردیم و بنده ی حقیر به خاطر سنگینی بار گناه و شرم از روبرو شدن با خدا نمی توانستم سر از سجده بردارم تا اینکه یک لحظه احساس کردم که شانه هایم سبک شده، گویی در آن لحظه مورد بخشایش خداوند قرار گرفته بودم ... این لحظه را هرگز فراموش نخواهم کرد.
شماره پنج : میخوام از اون لحظه ای بگم که دیگه از هواپیما پیاده شدیم و هوای جده رسید به مشامم و دیگه داشتیم میرفتیم طرف حرم دوست .... با دیدن اولین اعراب توی فرودگاه حس و حال درونی من عوض شد . داشت باورم میشد که دیگه توی سرزمین وحی هستم و دارم به اونجایی میرسم که آرزوش رو داشتم . پاس ها که چک شد رفتیم تو محوطه فرودگاه برنامه اتوبوسا هم مشخص شد و سوار شدیم دیگه حال و هوا داشت عوض میشد ... صمیمیت ها داشت گرما میگرفت و البته دلهره رسیدن به حرم دوست هم بیشتر میشد . هر کی یه حال و هوایی داشت که تو چهرش مشخص بود ولی روی خودش نمیاورد منم همینجوری بودم خارج از اون شیطنتا به گنبد سبزش فکر میکردم که آیا واقعا من رو قبول کرده .... بغض وجودم رو گرفته بود اونقدر بیتاب بودم که اومدم جلوی اتوبوس نشستم و به جاده نگاه میکردم سعی میکردم خواب نرم و فقط چشم انتظار باشم تا برسم ... یواش یواش رفتم تو چرت یکی دو ساعته دوباره بیدار شدم و نگاه جاده کردم از همون اول یه غربتی رو احساس میکردم که انگار خودمم هم گرفتارش بودم همون غم غربت علی (ع) و فاطمه زهرا(س) پسر خالم گفت به کوچه بنی هاشم رسیدی من رو یاد کن وقتی یاد حرف اون و التماس دعای هر کسی که سفارش کرده بود می افتادم دیگه از خود بیخود بودم و اشکم سرازیر میشد خدا میدونه دیگه دلتنگی هام بیشتر مسشد و من نزدیکتر فقط به غربت و سختی های ائمه فکر میکردم مشخص بود که دلگیره رسیدیم به محل نماز صبح و صبحانه که بین راه بود وقت نماز صبح دیگه به خودم اومدم و دیدم بله از همینجا میشه فهمید که چقدر بدعتای غلط گذاشتن و چه طور به ائمه آزار رسوندن .... خلاصه کنم سوار شدیم و دیگه خوابم نبرد تا نزدیکیای مدینه حاجی صادقی پا شد صحبت کرد و ما رو یاد التماس دعای عزیزامون انداخت که قسمتشون نشده بود بیان و نبودن خود به خود بغضم ترکید و شروع کردم به گریه با هر کلمه حاجی اشکم بیشتر میشد تا اینکه حاجی برخورداری که واقعا خدا خیرش بده حال و هوای اتوبوس و بچه ها رو تغییر داد واقعا فهموند که جای مزار حضرت فاطمه (س) اینجاست ولی مشخص نیست یه توسل 5 دقیقه ای ناله و گریه همه رو قبل از وجودمون رسوند به پیامبر که ای محمد (ص) یا نبی الله عاشقات از راه دور دارن میان اونا رو قبول کن .... اگه بخوام از بگم طولانی میشه فقط همین قدر بگم که دیدن اون گنبد شبز حالم رو بد جوری ابری کرد و من رو منقلب کرد که واقعا وصف نشدنیه ... والسلام یا علی مدد
شماره شش : ba salam.rastesh ghasde sherkat dar mosabeghe ra nadaram.haminghadr begooyam ke haj mitavanad tahavoli bozorg dar zendegie maha basheh,age ghadresho bedoonim.age az forsathaye maanavie ke behemoon dast dadeh khoob bahreh bebarim.in safar baraye man be joz tahavvolate roohie ghashangi ke dasht,,nokate mosbate digari niz dasht.az jomleh ashnaee ba bozorgvarani chon haj agha hoseinie aziz,haj agha sadeghikhahe mehraban v haj agha afzali, v niz ashnaee ba doostani ke motmaennan mitavanad dar soorate tamayole doostan edameh dar bashad.bar khod vazifeh midanam az hameye baniane in safare maanavi kamale tashakkore khod ra elam konam.dar panahe khoda.
شماره هفت : وقتي وارد مدينه شديم فكر مي كردم همه چي عاليه. مخصوصا مسجد پيامبر فقط مشكل بقيع هست . به خاط اين رفتم بقيع، دلم گرفت با خودم گفتم برم پيش قبر پيامبر و شكايت اين نامردا رو به جدشون بكنم. وقتي رسيدم تو روضه پيامبر و قبر پيامبر رو ديدم تازه فهميدم، اوج مظلوميت كجاست.
نمي دونم چي بود ولي تو مدينه احساس مي كردم كه يه چيزي رو گم كردم و دنبالش مي گشتم. ولي هرچي گشتم پيداش نكردم
يعني باز مي شه يه بار ديگه بر گردم و شايد بتونم پيداش كن
شماره هشت : شور و حال اطرافیان همیشه من رو مبهوت خودش می کرد. این دلنوشه را می توان نگاهی بر حس معنوی اطرافیان و سندی بر افزایش تقدس در مجاورت خانه ی کعبه و تعجیل در استجابت دعا دانست. اوضاع از این قرار بود که شب حدود ساعت 12 بود، اما هنوز پیرامون کعبه شلوغ بود. در بین افراد یک زن عرب با شور و اشتیاق مردم رو کنار می زد و با تلاش خودش رو به من رساند. در طول این مدت من مدام به این فکر می کردم که هدف این خانم چیست؟ به چه چیز فکر می کند؟ می خواهد چه کاری بکند؟
زمانی که زن عرب به من رسید من در حال رفتن بودم. بدنش را خم کرد و سرش را به سمت جلو کشید تا صورتش به دست من برسد، سپس چند بوسه بر دستان من زد. آنگاه با چهره ی بر افروخه و سرشار از حس رضایت از هجوم جمعیت خارج شد. با نگاهم او را دنبال کردم... سر بر شانه ی همسرش گذاشته بود و با خود تکرار می کرد: "مقبول...! مقبول...!"
همیشه خداوند به هر سرعتی که بخواهد می تواند بنده اش را استجابت کند. خیلی سریع تر از آنچه در ذهن می گنجد. شاید باور کردنی نباشد که این جریان زمانی رخ داد که دست من حتی از حجر الاسود جدا نشده بود!
والله سریع الاستجابه...
شماره نهم : قبلا که گناهام سبک تر بود، دلم خیلی راحت تر میشکست و اشکام جاری میشد.. همیشه روضه حضرت زهرا که میرفتم، اسم حضرت زهرا میومد، مو به تنم سیخ میشد و تا ذکر مصیبت میشد، اشکام سرازیر..
خوب همیشه هم تو روضه ها میگن حضرت فاطمه تو بقیعه... فک میکردم پام که به بقیع باز شه، زود میزنم زیر گریه بلند بلند.. اما وقتی رفتم دیدم نه... نشد... نمیدونم چرا.. یا دل من سیاه سیاهه یا اینکه این وهابی های ملعون غربت بقیع رو هزار برابر کردن.. اعصابم خرد شده بود.. گفتم من که تا اسم حضرت زهرا میومد، حالم اون میشد، حالا چی شده که... دیدم همه با صدا یواش گریه میکنن.. دیدم همه شونه ها لرزونه.. دیدم هر کاروانی یه روضه خون داره تا قبل اینکه بهش گیر بدن.. این صحنه ها رو که دیدم، رفتم تو حال خودم.. تا به یه کاروان گیر میدادن، میرفتم یه کاروان دیگه.. یاد محشر افتاده بودم.. هی به این سمت و اون سمت میرفتم تا با یه جرقه گریه کنم... خوب سیر هم نشدم از گریه اما...
اما چقد زیبا بود لحظه خداحافظی از مدینه... اونجایی که تو هتل همه زار میزدن و حاج آقای برخورداری میخوند که:
يا فاطمه من عقده دل وا نكردم............گشتم ولي قبر تو را پيدا نكردم
التماس دعا و تشکر و سپاس از خدا (که بردمون مکه) و حاج آقا حسینی و حاج آقا صادقی خواه و حاج آقا افضلی و حاج آقا برخورداری که این حس و حال های قشنگ و شاید تکرار نشدنی رو برای ما ایجاد کردن..
شماره دهم :
پروانهوار به دور کعبه دلها
قبلترها که در مکه هتل های شیک سر به فلک کشیدهای نبود، برج ساعتی نبود، رستوران ها و باوارث هایی نبود ؛ مکه هیچ جواهری از خود نداشت ، هیچ گوهری نداشت . سرزمینی بود خشک و سوزان . و حاجیان پس از سفری طولانی قدم های خسته خویش را در سرزمینی میگذاردند بی آب و علف، "بواد غیر ذی زرع"؛ به امید دیدار تنها گوهری که خداوند در آن به ودیعه نهاده بود. "کعبه" تنها شیء با ارزشی بود که در این زمین سنگلاخ بی ارزش آرام گرفته بود. ولی خدایا چرا مکه ؟ چرا این امانت را در این ویرانه نهادی؟ ای بی نیاز از خلایق ، چرا بندگانت را به این سفر فراخواندی و بر آن پافشاری نمودی که " وللهِ علي النّاس حجُّ الْبَيْتِ"وخواستی تا به دعوتت لبیک گویید و به ابراهیم (ع) فرمودی که این فراخوان عمومی را برای تمام بشر اعلام دارد و انسان ها را در تمام عصرها به حج فرا خواند تا پياده يا سوار بر شتران تكيده از راههاى دور نزد او بيايند.
به راستی این چه گوهری است که پروردگار در خانهای که آن را به خود نسبت داده است قرارداده است؟ واین چه سفره ایست که خلایق را برای بهره بردن از آن دعوت نموده است؟
شيعيان را ميبيني حاج و واجاند. براي شيعه زياد قابل فهم نيست ، ميبينيد سنيها چقدر راسخ دارند رفتار ميكنند، دور خانه خدا كه ميگردند، به حجرالاسود كه ميرسند دستشان را به سمت حجرالاسود بلند ميكنند يك اللهاكبر ميگويند، يعني بايد آنجا بيعت كنند و بعد از آنجا دوباره شروع كنند و دور بعديشان را بروند. انگار این رفتار برای شیعه جذاب نیست . يعني چه؟! اينكه دستشان را بالا بگيرند رو به اين سنگ يك اللهاكبر بخواهند بگويند؟ آخر چرا؟! ما كه بايد جديتر از سنی ها باشيم!. سنيها عادت كردهاند به كم قانع شوند. بگويند همين است و جز اين چيز ديگر نيست. شيعه ميگويد: نه، اينها نيست، پشت اين ظاهر يك باطني وجود دارد؛ ولی انگار هر چه ميگردد آن باطن را پيدا نميكند، به آن ظاهر هم راضي نيست؛ به آن ظاهر قانع نميشود ولی نميتواند گمشدهاش را پيدا كند.
از هر منظري كه نگاه كنيد باز احساس ميكنيد كه كم داريد. از منظر زيارت نگاه كنيد در دلتان ميگوييد آخر يعني چه، آدم كه بخواهد بر خیزد ، زندگی را رها کند ، روزها رنج سفر را به جان بخرد و بيايد اينجا، در خانه خدا، دور كعبه بگردد . به راستی چه كسي را می خواهد زيارت كند، خدا را؟! خدا كه زيارتگاه نميخواهد ! اگر به قصد زيارت باشد آدم ميرود حرم امام رضا(ع) می رود کربلا می رود نجف ، چرا بيايد در اين بيابان و با اين رفتارها و این سختی ها؟
دل شيعه راضي نميشود....
شاید برای همین است که شيعيان به خوبی نميتوانند با این مناسك ارتباط برقرار كنند، براي همين چيزي كه از قديم ياد گرفتند يعني مناجات، توسل، ارتباط روحي با اهلبيت(ع) برقرار كردن، دلدادگي، دل را روانه كردن، همان کارهاي قبليشان را آنجا انجام ميدهند. شايد بشود گفت به اندازه دو سه سال تهران بودنشان آنجا بهره ميبرند از اين توسلات و دلروانهكردنها ؛ اما این اسمش بهرهمندي از "مناسك" نيست.
ما رها نشديم، ما دعوت نشديم به يكسري رفتارهاي کم فایده. مسلماً اينها معنا دارد. حجّي كه اينقدر مهم شمرده شده مسلماً معنايش هم مهم و عظيم است.
در اين مناسك حج خاصيتي هست؛ رمزش چيست؟
خداوند متعال شیعه را به حال خویش رها نکرده و فرموده است: " وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَريءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُهُ "
ما يك حج داريم، يك حج اكبر داريم، حج معمولي آن حجي است كه هر سال ميروند، در حديثي از قول امام صادق(ع) هست كه حج اكبر ظهور امام زمان(عج) است[1]، در حج معمولي مردم بايد تمرين كنند تا در حج اكبر بدانند با خانه كعبه اصلي يعني امام(ع) چگونه بايد رفتار كنند. حج اصلي همان برنامه ظهور است.
كعبه نماد امام(ع) است که رسول الله فرمود "مثل الإمام مثل الكعبة" مسجدالحرام نیز به منزلة دنياست، در وسط مسجدالحرام خانة كعبه وجود دارد، و مردم كه داخل مسجدالحرام ميآيند بايد دور خانة كعبه طواف كنند، يعني اي انسان! وقتي به دنيا ميآيي بايد امام را پيدا كني و فقط دور امام بچرخي، در دنيا فقط بايد به دنبال امام باشی، يعني پروانهوار دور امام بچرخي؛ کعبه يك نماد است .
قيام امام زمان(عج) حج اكبر است، يعني ديگر نياز نيست كه در زمان ظهورما حج مثالي انجام دهیم و تمرین ظهور را بجا بياوريد ویا اينكه بخواهيم تمثيلي از بعضي از حقايق را بجا بياوريم؛ بلكه بايد درون صحنة حقيقي برويم، آن ميشود "حج اكبر".
به تعبيري حاجي يعني سرباز امام زمان عج، حاجي يعني ياور امام زمان، در اين دنيا ميرویم اين رفتار نمادين را انجام ميدهیم تا در زمان ظهور بيايیم اين رفتار نمادين را به صورت واقعي انجام دهیم.
از ما پيمان گرفتند كه در دنيا كه ميآييم براي امام(ع) زندگي كنيم، نشان آن پيمان حجرالاسود است؛ حجرالاسود كنار خانه كعبه است. حجرالاسود نشاني از پيمان ما در عالم ذر است، آن نشان را كنار نماد امام زمان گذاشته اند. (چرا؟!)
ما پيمان بستيم، بايد دنبال مولايمان باشيم. مدام ميخواهند به ما تذكر دهند: "حواستان باشد". هر بار به حجرالاسود ميرسيم تجديد پيمان ميكنيم، همان پيمانمان را تجديد ميكنيم؛ كه چه بشود؟ دور خانه كعبه بگرديم، ما اصلاً براي همين به دنيا آمديم. انسان به اين موضوع بيشتر فكر كند، يعني ماجراي ظهور اينقدر مهم است براي نظام الهي؟
از آن پيمان الستمان ما بايد به ياد امام(ع) باشيم، در دنيا هم كه پا ميگذاريم بايد زندگيمان دور امام(ع) چرخيدن باشد.
شیعه می گوید :
معناي زندگي اين است
پروانهوار به دور امام(ع) چرخیدن
[1]ـ عن جابر عن [جعفر بن محمد و] ابي جعفر في قول الله " وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَريءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُهُ " قال خروج القائم و أذان دعوته الي نفسه. تفسير عياشي ج2 ص76