بسم الله الرحمن الرحیم

مشهور تر در تاریخ شهادت حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام آن است که در بیست وپنجم رجب سنه صد و هشتاد وسه در بـغـداد در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـک واقـع شد وبعضى پنجم ماه مذکور گفته اند.

وعمر شـریـفـش در آن وقـت پـنـجـاه وپـنـج سـال وبـه روایـت ( کـافـى ) پـنجاه وچهار سـال بـود. وبـیـسـت سـاله بـود کـه امـامـت بـه آن جـنـاب مـنـتـقـل شـد ومـدت امـامـتـش سى وپنج سال بوده که مقدارى از آن در بقیه ایام منصور بوده واوبـه ظـاهـر مـتـعـرض آن حـضـرت نـشـد وبـعـد از او ده سال و کسرى ایام خلافت مهدى بود و او حضرت را به عراق طلبید و محبوس گردانید و به سـبـب مـشـاهـده مـعجزات بسیار جراءت بر اذیت به آن حضرت ننمود وآن جناب را به مدینه بـرگـردانـیـد وبـعـد از آن یـک سـال وکـسـرى مدت خلافت هادى بود و او نیز آسیبى به آن حضرت نتوانست رسانید.

صـاحـب ( عمدة الطالب ) گفته : هادى آن حضرت را گرفت ودر حبس ‍ نمود، امیرالمؤ منین علیه السلام را در خواب دید که به اوفرمود:( فـَهـَلْ عـَسـَیـْتـُمْ اِنْ تـَوَلَّیـْتـُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَرْضَ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَکُمْ؟ ) چـون بـیـدار شـد مـراد آن حضرت را دانست ، امر کرد حضرت امام موسى علیه السلام را از حـبـس رهـا کـردنـد، بـعـد از چـنـدى بـازخـواسـت آن حـضـرت را حـبـس کـنـد واذیـت رسـانـد، اجل اورا مهلت نداد وهلاک شد، چون خلافت به هارون الرشید رسید آن حضرت را به بغداد آورد و مـدتـى مـحـبـوس داشـت و در سـال چـهـاردهم خلافت خویش آن حضرت را به زهر شهید کرد.

و اما در مورد کیفیت شهادت حضرت نقل شده است که:

چـنـدانـکـه هارون فـضـل بـن یـحـیـى را تـکـلیـف بـر قـتـل آن جـنـاب کـردنـد او اقدام نکرد، بلکه اکرام وتعظیم آن جناب مى نمود، و چون هارون به رقّه رفت خبر به او رسید که آن جناب نزد فضل بن یحیى مکرم و معزز است، اهانت وآسیبى نـسـبـت بـه آن جـنـاب روا نـمـى دارد، مـسـرور خـادم را بـه تـعـجـیـل فـرسـتـاد بـه سـوى بـغـداد بـا دو نـامـه کـه بـى خـبـر بـه خـانـه فضل درآید، وحال آن جناب را مشاهده نماید، اگر چنان بیند که مردم به اوگفته اند یک نامه را به عباس بن محمّد، ودیگرى را به سندى بن شاهک برساند که ایشان آنچه در آن نامه نـوشـتـه بـاشـد بـه عـمـل آورنـد.

پـس ( مـسـرور ) بـى خـبـر داخل بغداد شد وناگهان به خانه فضل رفت وکسى نمى دانست که براى چه کار آمده است، چـون دید که آن جناب در خانه اومعزز و مکرم است، در همان ساعت بیرون رفت و به خانه عـبـاس بـن مـحـمـّد رفـت نـامـه هـارون را بـه او داد، چـون نـامـه را گـشـود فضل بن یحیى را طلبید و او را در عقابین کشید وصد تازیانه بر اوزد و مسرور خادم آنچه واقـع شده بود به هارون نوشت، چون بر مضمون نامه مطلع شد نامه نوشت که آن جناب را بـه سـنـدى بـن شـاهـک تـسـلیـم کـنـنـد.

 ودر مجلس دیوانخانه خود به آواز بلند گفت : فـضـل بـن یحیى مخالفت امر من کرده است من اورا لعنت مى کنم، شما هم اورا لعنت کنید. پس جمیع اهل مجلس صدا به لعن اوبلند کردند، چون این خبر به یحیى برمکى رسید مضطرب شـد، خـود را بـه خـانـه هـارون رسـانـیـد و از راه دیـگـر غـیـر مـتـعـارف داخـل شـد و از عـقـب هـارون درآمـد وسـر در گـوش اوگـذاشـت و گـفـت اگـر پـسـر مـن فـضـل مـخـالفـت تـوکـرده مـن اطـاعـت تـومـى کـنـم، و آنـچـه مـى خـواهـى بـه عمل مى آورم .

پـس هـارون از یـحـیـى وپـسـرش راضـى شـده روبـه سـوى اهـل مجلس کرد و گفت : ( فضل ) مخالفت من کرده بود من اورا لعنت کردم، اکنون توبه و انابه کرده است من از تقصیر اوگذشتم، شما از اوراضى شوید، همگان آواز بلند کردند کـه مـا دوسـتیم با هر که تو دوستى و دشمنیم با هر که تو دشمنى.

پس یحیى به سرعت روانـه بـغـدا شـد، از آمدن او مردم مضطرب شدند. هر کسى سخنى مى گفت لکن او اظهار کرد کـه مـن از بـراى تـعـیـمـر قـلعـه وتـفـحـص احـوال عـمـال بـه ایـن صـوب آمـده ام و چند روز مـشـغـول آن اعـمـال بود، پس سندى بن شاهک را طلبید و امر کرد که آن امام معصوم را مسموم گـردانـد، ورطـبـى چـند به زهر آلوده کرد به ابن شاهک داد که نزد آن جناب ببرد ومبالغه نـمـایـد در خـوردن آنـهـا، ودسـت از آن جـنـاب بـر نـدارد تـا تناول نمود.

و موافق روایتى سندى خرماهاى زهرآلود را براى آن حضرت فرستاد، وخود آمد بـبـیـنـد تـنـاول کـرده اسـت یـا نـه ، وقـتـى رسـیـد کـه حـضـرت ده دانـه از آن تـنـاول فـرمـوده بـود، گـفـت : دیـگـر تناول نما، فرمود:

در آنچه خوردم مطلب توبه عـمـل آمـد وبـه زیـاده احـتـیـاجـى نـیـسـت .

پس پیش از وفات آن حضرت به چند روز قضات وعـدول را حـاضـر کـرد و حـضـرت را بـه حـضـور ایـشان آورد وگفت: مردم مى گویند که مـوسـى بـن جـعـفـر در تنگى وشدت است، شما حال اورا مشاهده کنید وگواه شوید که آزار وعلتى ندارد وبر اوکار را تنگ نگرفته ایم.

حضرت فرمود که اى جماعت ! گواه باشید کـه سـه روز اسـت کـه ایشان زهر به من داده اند وبه ظاهر صحیح مى نمایم ولکن زهر در انـدرون مـن جـا کـرده اسـت ودر آخـر ایـن روز سرخ خواهم شد به سرخى شدید وفردا زرد خـواهـم شـد زردى شـدیـد وروز سـوم رنـگـم بـه سـفـیـدى مـایـل خـواهد شد وبه رحمت حق تعالى واصل خواهم شد.

چون آخر روز سوم شد روح مقدسش در ملاء اعلى به پیغمبران وصدیقان وشهداء ملحق گردید.به مقتضاى کریمه : ( وَ اَمّا الّذینَ اَبْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ ) ، روسفید به رحمت الهى منتقل شد.

صـاحـب ( عـمدة الطالب ) گفته که در ایام شهادت آن حضرت هارون به شام رفت ویـحـیـى بـن خـالد، سـنـدى بـن شـاهـک را امـر کـرد بـه قـتـل آن حـضرت . پس ‍ گفته شده که آن حضرت را زهر دادند وبه قولى آن حضرت را در میان بساطى گذاشتند و چندان آن را پیچیدند تا آن حضرت شهید شد.

پس جنازه نازنینش را در محضر مردم آوردند که تماشا کنند که اثر جراحتى در اونیست ومحضرى تمام کردند که آن حـضرت به مرگ خود از دنیا رفته است وسه روز آن حضرت را در میان راه مردم نهادند کـه هـر کـه از آنجا بگذرد آن حضرت را ملاحظه کند وشهادت خود را در آن محضر بنویسد پس دفن شد به مقابر قریش انتهى.

ودر روایـت شـیـخ صـدوق اسـت کـه جـنـازه را آوردنـد به آنجا که مجلس شرطه بود، یعى محل عسس و نوکران حاکم بلد وچهار کس را بر پا داشتند تا ندا کردند که اى مردمان هر که مـى خـواهد ببیند موسى بن جعفر را بیرون آید، پس در شهر غلغله افتاد.

سلیمان بن ابى جـعـفر عموى هارون قصرى داشت در کنار شط چون صداى غوغاى مردم را شنید واین ندا به گـوشـش رسـیـد از قصر به زیر آمد وغلامان خود را امر کرد که آن جنبشیان را دور کردند وخـود عـمـامـه از سـر انـداخـت وگریبان چاک زد پاى برهنه در جنازه آن حضرت روانه شد وحکم کرد که در پیش جنازه آن حضرت ندا کنند که هر که خواهد نظر کند به طیب پسر طیب بـیـاید نظر کند به سوى جنازه موسى بن جعفر علیه السلام ، پس جمیع مردم بغداد جمع شـدنـد وصداى شیون و فغان از زمین به فلک نیلگون مى رسید، چون نعش آن حضرت را بـه ( مـقـابـر قـریـش ) آوردنـد بـه حـسـب ظـاهـر، خـود ایـسـتـاد مـتـوجـه غـسـل وحـنـوط وکـفـن آن حـضـرت شـد وکـفنى که براى خود ترتیب داده بود که به دوهزار وپـانـصـد دیـنـار تـمـام کـرده بـود وتـمـام قـرآن را بـر آن نـوشـتـه بـود بـر آن جـناب پـوشـانـیـدنـد، به اعزاز واکرام تمام آن جناب را در ( مقابر قریش ) دفن نمودند، چـون ایـن خـبـر بـه هـارون رسـید به حسب ظاهر براى رفع تشنیع مردم نامه به اونوشت واورا تـحـسـیـن کـرد و نـوشـت کـه سـنـدى بـن شـاهـک مـلعـون آن اعـمـال را بـى رضـاى مـن کـرده ، از تـوخـشـنـود شـدم کـه نـگـذاشـتـى بـه اتـمـام رساند.

شـیـخ کلینى رحمه اللّه روایت کرده از یکى از خادمان حضرت امام موسى علیه السلام که چـون حـضـرت مـوسى علیه السلام را از مدینه به جانب عراق بردند آن جناب حضرت امام رضـا عـلیـه السـلام را امـر کـرد کـه هـر شـب تـا مـادامـى که من زنده ام و خبر وفاتم به تونرسیده باید که بر در خانه بخوابى.

راوى گوید که هر شب رختخواب آن حضرت را در دهلیز خانه مى گشودیم، چون بعد از عشاء مى شد مى آمد ودر دهلیز خانه به سر مى بـرد تـا صـبـح ، چـون صـبـح مـى شـد بـه خـانـه تـشـریـف مـى بـرد، وچـهـار سال بدین حال به سر مى برد تا صبح، چون صبح مى شد به خانه تشریف مى برد، وچـهـار سـال بدین حال به سر برد تا یک شبى فراش آن حضرت را گستردیم آن جناب نـیـامـد بـه ایـن سـبب خاطر زاکیه اهل وعیال مستوحش شد وما هم از نیامدن آن حضرت ترسان و وحـشـتـنـاک شـدیـم تـا صـبح ، چون صبح طالع گردید آن خورشید رفعت وجلالت طالع گـردید ودر خانه تشریف برد ورفت نزد ام احمد که بانوى خانه بود و فرمود:

بیاور آن ودیـعـتـى کـه پـدر بزرگوارم به توسپرده تسلیم من نما.

ام احمد چون این سخن استماع نـمـود آغـاز تـوجـه وزارى کـرد واز سـیـنـه پـر درد آه سـرد بـرآورد کـه واللّه آن مـونـس دل دردمندان وانیس جان مستمندان این دار فانى را وداع گفته.

پس آن جناب وى را تسلى داده از زارى وبـیـقرارى منع نمود وفرمود که این راز را افشا مکن واین آتش حسرت را در سینه پنهان دار تا خبر شهادت آن حضرت به والى مدینه رسد.

پـس ام احـمـد ودائعـى کـه در نـزد اوبـود بـه آن حـضـرت سـپـرد وگـفـت : روزى کـه آن گـل بـوستان نبوت وامامت مرا وداع مى فرمود، این امانتها را به من سپرد وفرمود که کسى را به این امر مطلع نساز وهرگاه که من فوت شدم پس هریک که از فرزندان من نزد توآمد واز تـومـطـالبـه آنـها نمود به اوتسلیم کن وبدان که در آن وقت من دنیا را وداع کرده ام .

پس حضرت آن امانتها را قبض فرمود وامر کرد که از شهادت پدر بزرگوارش لب ببندد تـا خـبـر بـرسـد، پس دیگر حضرت در دهلیز خانه شب نخوابید.

راوى گوید که بعد از چند روزى خبر شهادت حضرت امام موسى علیه السلام به مدینه رسید، چون معلوم کردیم در همان شب واقع شده بود که جناب امام رضا علیه السلام به تاءیید الهى از مدینه به بـغداد رفته مشغول تجهیز وتکفین والد ماجدش گردیده بود آنگاه حضرت امام رضا علیه السـلام واهـل بـیـت عـصـمـت بـه مـراسـم مـاتـم حـضـرت مـوسى بن جعفر علیه السلام قیام نمودند.

ودر احـادیـث بـسـیـار وارد شـده کـه زیـارت آن حـضـرت مثل زیارت حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلم است .

ودر روایتى مـثـل آن اسـت کـه کـسـى زیـارت کـرده بـاشـد حـضـرت رسـول وامـیـرالمـؤمـنـیـن ـ صـلوات اللّه عـلیـهـمـا ـ را.

ودر روایـت دیـگـر مـثـل آن است که امام حسین علیه السلام را زیارت کند.

ودر حدیث دیگر هر که آن حضرت را زیارت کند بهشت از براى اوست . سلام اللّه علیه .

بر گرفته از : کتاب منتهی الآمال نوشتۀ شیخ عباس قمی جلد 2 ، باب نهم ، فصل پنجم: شهادت موسی بن جعفر علیه السلام