نادرشاه و زیارت نجف اشرف

خطیب بزرگ و مدافع مذهب اهل بیت(ع) ، سید حسین فالی ، از قول جد مادریش مرحوم شیخ حسن حائری معروف که در شهر کربلا به شیخ حسن کوچک معروف بود ، کسی که از پیشکسوتان منبر حسینی آن روز بود و در خدمت گزاری سیدالشهداء ابی عبدالله الحسین(ع) ممتاز و دارای شخصیت نادر در ایمان و تقوا و ورع بود ، نقل کرد و گفت : یک روز در کتاب اسرار السلاطین از کتاب های خطی خزانه ی ابوالفضل العباس (ع) خواندم که متن آن چنین است : نادر شاه وزیری شیعه به نام میرزا مهدی داشت. بعد از آنکه نادرشاه کشور هندوستان را فتح کرد وزیر شیعی خود را خواست ، وزیر از نادرشاه درخواست سفر به عتبات مقدسه در عراق را کرد. زمانی که نادر شاه خواسته ی وزیر را شنید آن را مسخره کرد و به استهزاء گرفت و به او گفت : شما شیعه مردگان را می پرستید ، کسی که صدها سال است از این دنیا رفته است آیا می روید سر قبر او و به او سلام می کنید ؟ وزیر شیعی گفت : شکی در ظاهر نیست که او رحلت کرده است ولیکن آن ها کارهایی می کنند که از عهده ی زنده برنمی آید و این مردم همیشه معجزات و کرامات آن ها را می نویسند. و از دلایل این حرف یکی از کرامات پدرش مولا علی(ع) سلطان نجف است که حیوان نجس العین نزدیک به مقام پاک او نمی شود و عجیب تر اینکه خمر به نزدیک مقام پاک او نمی رسد مگر اینکه فاسد می شود و تبدیل به سرکه می گردد و خاصیت مستی اش را از دست می دهد. زمانی که نادرشاه این حرف را شنید گفت : اگر چنین باشد که شما می گویید من با تو می آیم تا این کرامت و معجزه را تماشا کنم. بعد از آن نادرشاه به سمت عراق حرکت کرد وقتی به نزدیک حرم امیرالمومنین(ع) رسید شیشه ای را که در آن خمر بود و آن را محکم بسته بود خارج کرد و دید بوی سرکه از آن متصاعد می شود پس ، آن را باز کرد و طعمش را چشید و دید که به سرکه تبدیل شده است ، بعد سگی را خواست که به نزدیکی حرم مطهر امیرالمومنین(ع) وارد کند هر چه کوشید نتوانست و سگ اصرار داست که از جایش حرکت نکند پس زنجیری به گردن او بستند و او را کشیدند تا اینکه زنجیر پاره شد و نتوانستند آن را وارد منطقه ای که محیط به حرم شریف بود وارد کنند. وقتی نادرشاه این معجزات و این کرامات بزرگ را دید برای مولا خاشع و خاضع شد و گفت من چون این کرامت آشکار را دیدم از شما می خواهم مرا با زنجیر آهنی که سگ را به آن بسته بودید ببندید تا وارد ضریح مولا امیرالمومنین بشوم. مردم کار نادرشاه را تصدیق نکردند و گمان کردند دیوانه شده است و بعد از آن روشن شد که او هیچ باکی ندارد و بعد از لحظاتی مرد غیر آشنایی آمد ، با هیبت بود و به نادرشاه نزدیک گردید و زنجیر طلا را به گردن نادرشاه گذاشت و او را به سوی قبر امیرالمومنین(ع) کشاند ، چون به قبر مطهر رسید تا خشوع و ترس و ادب وارد شد و تاجی که از پادشاهان به او ارث رسیده بود و قیمتش خیلی زیاد بود آن روز به روی ضریح گذاشت و گفت : تو پادشاهی ای سید من و ای مولای من و من یکی از بندگان کوچک تو هستم و طمع دارد که سگ در خانه ات باشم. سپس در نجف اشرف ماند و مقرر کرد که قبه ی طاهره را برای مولا امیرالمومنین(ع) از کاشی تبدیل به طلا نمایند و پس از آن به زیارت عتبات مقدسه در کربلا رفتت و از نزدیک شروع به شنیدن فصول مشاهد واقعه ی طف دردناک و آنچه بر اهل بیت(ع) در روز عاشورای خونین گذشت کرد و بسیار متاثر شد و بسیار گریست. در این سیاق حدیث پیرامون قهرمانی های ابوالفضل العباس(ع) و آنچه که از محنت و مصایب و سختی در آن روزی سخت بر او دور می زد. از حاضران همراهش سوال کرد : قبر عباس(ع) کجاست؟ گفتند : قبر عباس(ع) در جهت دیگری است. راهی که به آن منجر می شود به او معرفی کردند به سوی آن رفت و چون چشمش به حرم صاحب جلال و عظمت و هیبت قمربنی هاشم(ع) افتاد دید که هیبت و عظمت آن از حرم برادرش سیدالشهداء ابی عبدالله الحسین(ع) کمتر نیست . نادرشاه از حاضران سوال کرد علت و حکمت اینکه حضرت عباس(ع) کنار برادرش امام حسین(ع) دفن نشده است چیست؟ جواب دادند که علت آن این است که عباس(ع) به برادرش امام حسین(ع) وصیت کرده در آن مکانی که روز عاشورا به زمین افتاده و به خون آغشته شده است دفن شود. حسین(ع) خم می شود که او را حمل کند عباس(ع) چشم خود را باز کرد و دید که می خواهد او را ببرد. گفت : اراده ی تو کجا است ای برادر؟ گفت : به خیمه. گفت : ای برادر به حق جدت رسول خدا(ص) که مرا با خود نبر و مرا در اینجا بگذار. پرسید برای چه؟ او گفت : من از دختر تو ، سکنه خجالت می کشم چون وعده ی آب به او دادم و آن را نیاوردم. همه ی علما کوشیدند و حضار که او را قانع کنند که عباس(ع) خودش خواسته است در آنجا بماند ولی نادرشاه به آن قانع نشد. در این اثناء صدای جوانی از جانب ضریح مطهر ابوالفضل العباس(ع) و با لهجه ی محلی بلند شد و گفت : یخو زینب سویلی چاره ، ای برادر زینب به فریادم برس. نادرشاه گفت: این ضجه چیست و چه اتفاقی برای این جوان افتاده و چه می خواهد ؟ جوان گفت : من از قبیله ی مسعود هستم و ساکن خارج شهر کربلا در فاصله ی دو یا سه فرسخی آن هستم و در نزد قبیله هایمان عادت این است که عروس و داماد را به حرم حضرت عباس(ع) می بریم و نزد او پیمان می بندیم که خیانت به یکدیگر نکنیم و اگر غیر از آن بود عباس(ع) جزای خیانتش را بدهد امشب شب زفاف من است و ما به سمت حرم ابوالفضل(ع) در حرکت برای تلاوت پیمان نزد او بودیم. عده ای از سارقان مسلح به ما حمله کردند و ما اعتراض کردیم ، اما در یکی از راه ها زوجه ی مرا با زور دزدیدند ، آمدم نزد حضرت ابوالفضل العباس(ع) برای درخواست نجات و کمک. نادرشاه از شنیدن ماجرا بسیار متاثر شد و به او گفت : به زودی در پیدا کردن زوجه ات و برگشت او به نزدت تا شب می کوشم. اما جوان که نادرشاه را از قبل نمی شناخت توجهی به کلامش نکرد. جوان گفت : من از تو کمک نمی خواهم بلکه آمده ام به سوی برادر زینب کبری که در حل آن به من کمک کند ، و از او می خواهم زوجه ی مرا به سرعت ممکن به من برگرداند و دزدان را جزای عاجل بدهد. پس نادرشاه از جرات کلات آن جوان با او قبول نکردن مساعدت او غضبناک شد و گفت : خوب اگر عباس(ع) زوجه ات را به تو برنگرداند قبل از رسیدن شب من شخصا به حساب تو اقدام می کنم. سپس جوان خم شد و با صدای بلند رو به سوی عباس کرد و گفت : ای پناهگا کسی که پناهگاه ندارد ، ای پسر امیرالمومنین(ع) به داد من برس. هنوز کلامش تمام نشده بود که صدای هلهله و فریاد زنی از داخل حرم مطهر و صدای عروس بلند شد که گوش زائران را کم می کرد و او می گفت : ای ابوفاضل تو را عالی دیدم متشکرم ای برادر زینب. نادرشاه دستور داد تا این جوان و عروسش را نزد او ببرند تا از نزدیک داستان او آنچه بر او گذشته بشنود. آن عروس پاسخ داد وقتی دزدان مرا گرفتند و از شوهرم جدا شدم و در دست آنها چون اسیر گرفتار بودم ، چاره ای جز توسل به باب الحوائج ، ابوالفضل العباس(ع) نداشتم ، پس به ایشان توسل کردم و او را قسم دادم و گفتم : به حق خواهرت زینب کبری(س) مرا نجات بده از آنچه که گرفتار شده ای. در این اثناء اسب سواری از طرف کربلا آمد و به دزدان دستو داد که مرا رها کنند آن ها کلام اسب سوار را رد کردند و به اوهجوم بردند که او را بکشند. در این هنگام با شمشیر ، برق آسا گردن آن ها را زد و جسد آنها را در صحرا انداخت. این بود آنچه من دیدم . بعد از آنکه نادرشاه ماجرا را شنید و این کرامت بزرگ را به چشمش دید قانع شد که ابوالفضل العباس(ع) نزد برادرش حسین (ع) این منزلت بزرگ را داشته باشد و بعد از آن دستور به توسعه ی حرم مطهر قمر بنی هاشم (ع) و بنای مسجد در پهلوی سر شریف را داد و نیز دستور به تعمیر صحن شریف و رواق محیط به آن را داد و آن سال 1153 قمری بود. و در عقیدة الشیعه آمد است و قبه ی این مشهد غیر طلا است چون می گویند نادر شاه وقتی که دستور به ساختن آن داد در خواب شخصی را دید و گمان کرد که ابوالفضل العباس(ع) است که او را سرزنش کرد و گفت: من به جهت سن از حسین کوچکترم و من نیستم جز خاک پای او ، بر تو است که در بنا بین سید و بنده فرق بگذاری.

بدهی سادات به حساب علی (ع)

به اسانید متعدده نقل شده است از ابراهیم بن مهران که گفت در همسایگی ما در کوفه مردی بود به نام ابوجعفر و هرگاه شخصی علوی از او چیزی می خواست فوراً به او می داد اگر قیمت آن را داشت از او می گرفت و اگر نداشت به غلامش می گفت بنویس این مبلغ را در حساب علی بن ابیطالب علیه السلام و مدتی طولانی حال او چنین بود تا اینکه فقیر و مفلس شد و در خانه نشست و در دفتر خود نظر می کرد پس اگر می یافت یکی از بدهکاران خود را که زنده است کسی را نزد او می فرستاد تا آن مال را از او بگیرد و به آن معیشت می نمود و اگر می دید مرده است یا چیزی ندارد خطی بر اسمش می کشید پس در این ایام روزی بر در خانه خود نشسته بود و در دفتر خود نظر می کرد پس یک نفر ناصبی (دشمن اهل بیت) بر او گذشت پس به طور مسخره و طعنه و شماتت به او گفت بدهکار بزرگ تو علی بن ابیطالب با تو چه کرد؟ ابوجعفر از سخن ناروای او سخت آزرده شد و برخاست داخل خانه شد چون شب درآمد در خواب دید حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را که با او بود حسن و حسین علیهما السلام پس حضرت به ایشان فرمود کجاست پدر شما امیرالمؤمنین، ناگاه آن حضرت حاضر شد و گفت یا رسول اللَّه! حاضرم، رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود چرا حق این مرد را نمی دهی؟ 
امیرالمؤمنین عرض کرد یا رسول اللَّه! این حق اوست در دنیا که آورده ام پس داد به آن مرد کیسه ای از صوف (پشم) سفید و فرمود این حق تو است رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود بگیر این را ورد مکن هرکس که بیاید نزد تو از فرزندان او و بخواهد چیزی را که نزد تو است و بعد از این برای تو فقری نخواهد بود.
ابوجعفر گفت: بیدار شدم در حالی که کیسه در دستم بود و زوجه خود را بیدار کردم گفتم چراغ را روشن کن چون نظر کردم هزار اشرفی در آن بود و چون به دفتر خود مراجعه کردم دیدم تمام دین آن حضرت همین مبلغ بود نه کمتر نه زیادتر و در روایت دیگر که دید آنچه دین آن حضرت نوشته بود همه محو گردیده است

زنی که فرزند خویش را انکار می کرد

او که جوانی نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه های مدینه گردش می کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا می نالید: ای عادل ترین عادلان!میان من و مادرم حکم کن .
عمر به وی رسید و گفت: ای جوان! چرا به مادرت نفرین می کنی؟!
جوان: مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت: تو پسر من نیستی!
عمر رو به زن کرد و گفت: این پسر چه می گوید؟ 
زن: ای خلیفه! سوگند به خدایی که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده ای او را نمی بیند، و سوگند به محمد - صلی الله علیه و آله - و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمی دانم از کدام قبیله و طایفه است، قسم به خدا! او می خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه ای هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام. 
عمر: بر این مطلب که می گویی شاهد داری؟ 
زن: آری، و چهل نفر از برادران عشیره ای خود را جهت شهادت حاضر ساخت. 
گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته، می خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد. 
عمر به ماموران گفت: جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادتری بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء  جاری کنم. 
ماموران جوان را به طرف زندان می بردند که اتفاقا حضرت امیرالمومنین علیه السلام در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد: ای پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهی کن. و ماجرای خود را برای آن حضرت شرح داد. 
امیرالمومنین - علیه السلام - به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانید. جوان را برگرداندند، عمر از دیدن آنان برآشفت و گفت: من که دستور داده بودم جوان را زندانی کنید چرا او را بازگرداندید؟!
ماموران گفتند: ای خلیفه! علی بن ابیطالب به ما چنین فرمانی را داد، و ما از خودت شنیده ایم که گفته ای: هرگز از دستورات علی - علیه السلام - سرپیچی مکنید. 
در این هنگام علی - علیه السلام - وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر کنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود: چه می گویی؟ 
جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت. 
علی - علیه السلام - به عمر رو کرد و فرمود: آیا اذن می دهی بین ایشان داوری کنم؟ 
عمر: سبحان الله! چگونه اذن ندهم با این که از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شنیدم که فرمود: علی بن ابیطالب از همه شما داناترست. 
امیرالمومنین - علیه السلام - به زن فرمود: آیا برای اثبات ادعای خود گواه داری؟ 
زن: آری، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجدداً گواهی دادند. 
علی - علیه السلام - : اکنون چنان بین آنان داوری کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتی که حبیبم رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به من آموخته است، سپس به زن فرمود: 
آیا ولی و سرپرستی داری؟ 
زن: آری، این شهود همه برادران و اولیای من هستند. 
امیرالمومنین - علیه السلام - به آنان رو کرد و فرمود: حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟ 
همگی گفتند: آری. 
و آنگاه فرمود: گواه می گیرم خدا را و تمام مسلمانانی را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را برای این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم، ای قنبر! برخیز درهمها را بیاور. قنبر درهمها را آورد، علی - علیه السلام - آنها را در دست جوان ریخت و به وی فرمود: این درهمها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر این که در تو اثر زفاف باشد( یعنی غسل کرده باشی). 
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت: برخیز! 
در این موقع زن فریاد برآورد: آتش! آتش! ای پسر عم رسول خدا! می خواهی مرا به عقد فرزندم در آوری! به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردی فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهمرسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید کردند که فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گردید. 
در این هنگام عمر فریاد برآورد: اگر علی نبود عمر هلاک می شد.

منبع : کتاب قضاوتهای امیر المومنین علی علیه السلام

عنايت وصله حضرت رضا علیه السلام

شنيدم از عالم عامل و فاضل كامل جناب حاج شيخ محمد رازى مؤ لف كتاب آثارالحجه و غيره كه فرمود شنيدم از جناب سيدالعلماء مرحوم حاج آقا يحيى (امام جماعت مسجد حاج سيد عزيزاللّه در تهران ) و از جمعى ديگر از اهل علم كه نقل فرمودند از مرحوم حاج شيخ ابراهيم مشهور به صاحب الزمانى كه فرموده روز تولد حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام (11 ذيقعده ) قصيده اى در ولادت و مدح آن حضرت گفتم و از خانه بيرون آمدم به قصد ملاقات نايب التوليه كه قصيده ام را براى او بخوانم . چون عبورم از صحن مقدس افتاد با خود گفتم نادان ، سلطان اينجاست كجا مى روى ؟ قصيده ات را براى خودشان چرا نمى خوانى ؟!
پس ، از قصد خود پشيمان و تائب شدم و به حرم مطهر مشرف شدم و قصيده ام را مقابل ضريح مقدس خواندم ، پس عرض كردم يا مولاى از جهت معيشت در فشارم ، امروز هم عيد است اگر صله اى عنايت فرماييد بجاست ناگاه از سمت راست كسى ده تومان در دست من گذاشت ، گرفتم و عرض كردم يا مولاى كم است ، فورا از سمت چپ كسى ده تومان ديگر در دستم گذاشت ، باز عرض كردم كم است ، ده تومان ديگر در دستم گذاشتند، خلاصه تا شش مرتبه استدعاى زيادتى كردم و در هر مرتبه ده تومان مرحمت فرمودند (البته ده تومان آن زمان مبلغ قابل توجهى بوده است )
چون مبلغ شصت تومان را كافى ديدم ، خجالت كشيدم كه باز طلب زيادتى كنم ، پول را در جيب گذاشته تشكر كردم و از حرم مطهر خارج شدم ، در كفشدارى عالم ربانى مرحوم حاج شيخ حسنعلى تهرانى را ديدم كه مى خواهد به حرم مشرف شود، مرا كه ديد در بغل گرفت و فرمود حاج شيخ خوب زرنگ شده اى با حضرت رضا عليه السلام نزديك شده و روى هم ريخته ايد، تو شعر مى گويى و آن حضرت به تو صله مى دهد، بگو چه مبلغى صله دادند؟
گفتم شصت تومان ، فرمود حاضرى شصت تومان رابدهى و دو برابر آن جراج بگيرى ؟ قبول كردم شصت تومان را دادم وايشان 120 تومان به من مرحمت فرمود، بعدا پشيمان شدم كه آن وجهى كه امام مرحمت فرمودند چيز ديگر بود، خدمت شيخ برگشتم و آنچه اصرار كردم ايشان معامله را فسخ نفرمود.

منبع : داستان های شگفت

متوكل

از بدترين (خلفاء بنى عباس متوكل ) بود كه در ايذاء نسبت به امام هادى و سادات و شيعيان و قبر امام حسين عليه السلام و زوار قبرش كمال ستم را روا داشت .

فرماندار مدينه به نام (عبدالله بن محمد) به دستور متوكل آن قدر امام هادى را اذيت و اهانت كرد تا حضرت مجبور شدند نامه اى به متوكل بنويسند.
بعد از مدتى متوكل به زور امام را از مدينه به سامراء انتقال داد و سپس ‍ مشغول به آزار حضرت شد شبى متوكل سعيد دربان خود را طلبيد و گفت : نصف شب نردبان بگذار وارد خانه امام شويد و تفتيش كنيد اگر اسلحه و اموالى دارد بگيرد.
بر اثر سعايت ، متوكل جماعتى از تركان را فرستاد تا به خانه امام هجوم بياورند و هر چه يافتند بگيرند و امام را به مجلسش بياورند. وقتى امام را به مجلس متوكل آوردند مشغول شراب خوردن بود و به حضرت شراب تعارف كرد و بعد گفت :
برايم شعر بخوان ... .
و بار ديگر حضرت را حاضر به مجلس خود كرده و دستور داد (چهار نفر غلام خزر جلفى ) بر امام شمشير زدند اما امام با قدرت امامت و معجزه اين بليه را از خود دفع كردند.
در سال 237 متوكل امر كرد قبر امام حسين را خراب كنند و خانه هاى اطراف قبر را از بين ببرند و زراعت كنند و منع كرد و گفت : هر كسى به زيارت امام حسين بيايد دست و يا پاى او را ببرند!!
متوكل (عمر بن فرج ) را فرماندار مكه و مدينه كرد و او به دستور متوكل ، مردم را از احسان به سادات منع مى كرد به حدى كه مردم از ترس جان ، كمك به سادات نمى كردند؛ و چنان كار اولاد اميرالمؤ منين عليه السلام سخت شده كه زنهاى علويه تمام لباسهاى ايشان كهنه و پاره شده بود و يك لباس سالم نداشتند كه نماز در آن بخوانند مگر يك پيراهن كهنه برايشان باقى مانده بود.
هر گاه مى خواستند نماز بخوانند به نوبت يكى آن پيراهن را مى پوشيد نماز مى خواند بعد از نماز از تن در مى آورد و ديگر براى نماز مى پوشيد. و به چرخ ريسى مشغول بودند آن قدر اين سختى و اذيت ادامه داشت تا منتصر به دوستى اميرالمؤ منين پدر خود متوكل را با شمشير به قتل رساند

قارون و موسى عليه السلام

حضرت موسى عليه السلام در راه ابلاغ رسالت بسيار رنج كشيد و به انواع اذيت و آزار از فرعون و بلعم باعورا و ديگران مبتلا بود تا جائى كه قارون پسر عموى موسى عليه السلام از اين قاعده آزار رساندن مستثنى نبود.

او ثروت زيادى داشت و به اندازه اى داشت كه چندين جوان نيرومند، كليدهاى خزانه او را حمل و نقل مى كردند، و از خانهاى گردن كلفتى بود كه به زير دستانش ظلم مى نمود.
موسى عليه السلام مطابق فرمان خدا، از او مطالبه زكات مى كرد، او مى گفت : من هم به تورات آگاهى دارم ، و كمتر از موسى نيستم ، چرا زكات مالم را به او بپردازم !
سرانجام غرور قارون باعث شد كه تصميم خطرناكى گرفت ، و آن اين بود كه : به يكى زن فاحشه كه خوش سيما و خوش قامت و فريبا بود گفت : صد هزار درهم به تو مى دهم كه فردا هنگامى كه موسى براى بنى اسرائيل سخنرانى مى كند در ملاعام بگويى موسى با من زنا كرد.
آن زن ، اين پيشنهاد ناجوانمردانه را پذيرفت . فرداى آن روز، بنى اسرائيل اجتماع كرده بودند موسى تورات را به دست گرفته و از روى آن ، مردم را موعظه مى كرد.
قارون با زرق و برق همراه اطرافيان خود در آن اجتماع شركت نموده بود، ناگهان آن زن برخاست ، ولى وقتى سيماى ملكوتى موسى عليه السلام را ديد، از تصميم قبلى خود منصرف شد و با صداى بلند گفت :
اى موسى ، عليه السلام بدان كه قارون صد هزار درهم به من داد تا در ملاعام به بنى اسرائيل بگويم تو مرا به سوى خود خوانده اى تا با من زنا كنى . تو هرگز مرا به سوى خويش دعوت نكرد اى ، خداوند ساحت مقدس تو را از چنين آلودگى منزه نموده است .
در اين هنگام دل پر درد و رنج موسى شكست و درباره قارون چنين نفرين كرد: اى زمين قارون را بگير و در كام خود فرو بر.
زمين به امر الهى دهن باز كرد و قارون و اموالش را به اعماق زمين فرو برد.
در نقل ديگر آمده است كه : حضرت موسى مردم را به احكام و شريعت موعظه مى كرد، به اين مطلب رسيد:
كسى كه زنا كند ولى همسر نداشته باشد صد تازيانه به او مى زنيم ، و كسى كه زنا كند و همسر داشته باشد، او را سنگسار مى كنيم تا بميرد.
قارون برخاست و گفت : گر چه خودت باشى ؟ موسى فرمود: آرى قارون گفت : بنى اسرائيل گمان مى كنند كه تو با فلان زن زنا كرده اى !
موسى عليه السلام گفت من ؛ آن زن را به اينجا بياوريد، اگر چنين ادعائى كرد، طبق ادعايش عمل كنيد.
آن زن را نزد موسى عليه السلام آوردند و موسى به او قسم داد كه راست بگويد، آيا من با تو آميزش كرده ام زن هماندم منقلب شد، كه با اين تهمت پيامبر عليه السلام خدا را بيازارم ؛ با صراحت گفت : نه ، آنها دروغ مى گويد، قارون فلان مبلغ را به من داد تا چنين بگويم .
قارون سر افكنده شد و موسى به سجده افتاد و گريه كرد و گفت : خدايا دشمن تو مرا آزرد و خواست با تهمت مرا رسوا سازد، اگر من رسول تو هستم مرا بر او مسلط گردان ... و نفرين كرد و عذاب الهى يعنى زمين او را به كام خود فرو برد.

همنشین حضرت موسی علیه السلام در بهشت

 

روزی حضرت موسی (علیه السلام) در ضمن مناجات به پروردگار خود عرض کرد خدایا می خواهم همنشینی که در بهشت دارم ببینم چگونه شخصی است؟ جبرئیل بر او نازل شد و عرض کرد: یا موسی فلان قصاب است در فلان محله همنشین تو خواهد بود، حضرت موسی آمد به دکان دید جوانی مشغول فروختن گوشت است، شامگاه که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل روان گردید. 
حضرت موسی همراه او آمد تا درب منزلش و به او گفت: مهمان نمی خواهی؟ 
جواب گفت: خوش آمدی، او را وارد منزل کرد. 
 حضرت موسی دید جوان غذایی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی آورد پیرزنی را از درون زنبیل خارج کرد او را شستشو داد، غذایش را با دست خویش به او خورانید، موقعی که جوان خواست برود و از مادر جدا بشود پیرزن لب خود را به کلماتی که مفهوم نمی شد حرکت می دهد بعد از آن جوان برای حضرت موسی غذا آورد، حضرت موسی پرسید: حکایت تو با این پیرزن چگونه است؟ 
 عرض کرد: این پیرزن مادر من است چون مرا مال زیادی نیست که برای او کنیز بیاورم و خدمت کند ناچار خودم خدمت می کنم، حضرت پرسید: آن کلمات که بر زبان جاری کرد چه بود؟ 
 جوان گفت: هر وقت غذا به او می خورانم می گوید: خداوند تو را ببخشد و همچنین حضرت موسی در بهشت باشی، حضرت موسی (علیه السلام) فرمود: ای جوان بشارت می دهم به تو که خداوند دعای او را درباره ات مستجاب کرده، جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو همنشین من هستی(

حضرت عیسی علیه السلام همراه با رفیق دنیا پرست

شخصی با حضرت عیسی (علیه السلام) همسفر شد تا به کنار آبی رسیدند سه قرصه نان داشتند دو تای آن را با هم خوردند و یکی دیگر را در آن محل گذاردند و برای خوردن آب بر سر نهر رفتند بعد از ساعتی حضرت سراغ آن گرده نان را گرفتند، گفت: اطلاعی ندارم پس هر دو از آنجا راه افتادند رفتند، اتفاقا آهویی با دو بچه آهو به نظر حضرت عیسی (علیه السلام) در آمدند آن حضرت یکی از آن دو آهوی بچه را طلبید به فرمان حق تعالی آن آهو اجابت کرد به خدمت حضرت آمد آن حضرت آن را ذبح نمودند و کباب و بریان کردند به اتفاق رفیق میل کردند. 

بعد از آن، حضرت خطاب به آن آهو بره کشته شده کردند و فرمودند: قم باذن الله، بلند شو به اذن خدا آهو بره زنده شد و رفت. 
 حضرت با رفیق خود راهی شدند بعد حضرت فرمود: بحق آن خدایی که این آیه بزرگ را به تو نشان داد بگو که آن قرص نان را که برداشت گفت: نمی دانم (انسان گرفتار دنیا است و مال دنیا، ببینید این شخص چقدر و چند دفعه دروغ بگوید شاید به دنیا برسد) خلاصه پس از آن دوباره راهی شدند رسیدند به روی آب روان و یا رودخانه حضرت عیسی (علیه السلام) دست آن رفیق را گرفت به روی آب روان گشتند. ....

ادامه نوشته

راهزن نماز خوان

 

یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.
 
 آن عالم می گوید: من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا به درد شما نمی خورد.
 
آن شخص گفت: ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم كتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم.
 
لذا من به همراهی آن دزد به نزد رئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم كه رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی كه از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت:
 
این عالم یک كتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم. من به رئیس دزدها گفتم: اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز كجا؟ دزدی كجا؟ 
 
گفت: درست است كه من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی كه هست، انسان نباید رابطه‎ی خود را با خدا به كلّی قطع كند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلكه باید یك راه آشتی را باقی گذارد. حالا كه شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم 
و دستور داد همین كار را كردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.
 
پس از مدّتی كه به كربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم كه با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می كرد. وقتی كه مرا دید شناخت و گفت:مرا می شناسی؟
 
گفتم: آری!
 
گفت: چون نماز را ترك نكردم و رابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر كه را نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اكنون توفیق توبه و زیارت پیدا كرده‌ام

نصيب شدن طىّ اْلاَرْض

شهید آیت الله  دستغیب رضوان الله عیه در کتاب داستان های شگفت چنین نقل کرده اند که :

فاضل محقق جناب آقاى ميزرا محمود مجتهد شيرازى ، نزيل سامره - رحمة اللّه عليه - نقل فرمود از مرحوم حاج سيد محمد على رشتى كه غالب عمرش را در رياضات شرعى و مجاهدات نفسانيه گذرانيده بود در اوقاتى كه در مدرسه حاج قوام نجف ، طلبه و مشغول تحصيل علم بودم در بين طلاب مشهور بود كه شخص ‍ پاره دوزى كه درب باب طوسى است ((طى الارض )) دارد و هر شب جمعه نماز مغرب را در مقام مهدى عليه السلام در وادى السلام مى خواند و نماز عشا را در حرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام بجا مى آورد، در صورتى كه بين نجف و كربلا بيش ‍ از سيزده فرسنگ وتقريبا دو روز راه پياده روى است ، من خواستم اين مطلب را تحقيق نمايم و به آن يقين كنم ، پس با آن مرد صالح پاره دوز آمد و شد نموده و رفاقت كردم و چون رفاقتم با او محكم شد روز چهارشنبه به يكى از طلاب كه با من هم مباحثه و به او اعتماد داشتم گفتم امروز براى كربلاحركت كن و شب جمعه در حرم باش ببين رفيق پاره دوز را مى بينى ؛ چون رفت غروب پنجشنبه با يك تاءثرى نزد رفيق پاره دوز رفتم و اظهار ناراحتى كردم ....

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان های آموزنده / عنایت علوی

عالم متقى مرحوم حاج ميرزا محمد صدر بوشهرى نقل فرمود هنگامى كه پدرم مرحوم حاج شيخ محمد على از نجف اشرف به هندوستان مسافرتى نمود، من و برادرم شيخ احمد در سن شش هفت سالگى بوديم ، اتفاقا سفر پدرم طولانى شد به طورى كه آن مبلغى كه براى مخارج به مادر ما سپرده بود تمام شد و ما بيچاره شديم 
طرف عصر از گرسنگى گريه مى كرديم و به مادر خود مى چسبيديم ، پس مادرم به من و برادرم گفت وضو بگيريد و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بيرون آورد تا وارد صحن مقدس شديم ، مادرم گفت من در ايوان مى نشينم شما هم به حرم برويد و به حضرت امير عليه السلام بگوييدپدر ما نيست و ما امشب گرسنه ايم و از حضرت خرجى بگيريد و بياوريد تا براى شما شام تدارك كنم .
ما وارد حرم شديم جوج سر به ضريح گذاشته عرض كرديم : پدر ما نيست و ما گرسنه هستيم دست خود را داخل ضريح نموده گفتيم خرجى بدهيد تا مادرمان شام تدارك كند، مقدارى گذشت اذان مغرب را گفتند و صداى قدقامت الصلوة شنيدم ، من به برادرم گفتم حضرت امير عليه السلام مى خواهند نماز بخوانند (به خيال بچگى گفتم حضرت نماز جماعت مى خوانند) پس گوشه اى از حرم نشستيم و منتظر تمام شدن نماز شديم ، كمتر از ساعتى كه گذشت شخصى مقابل ما ايستاد و كيسه پولى به من داد و فرمود به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بيايد هرچه لازم داشتيد به فلان محل (بنده فراموش كردم نام محلى را كه حواله فرمودند) مراجعه كن . و بالجمله فرمود مسافرت پدرم چند ماه طول كشيد و در اين مدت به بهترين وجهى مانند اعيان و اشراف زادگان نجف معيشت ما اداره مى شد تا پدرم ازمسافرت برگشت.

منبع: داستانهای شگفت. شهید آیت الله دستغیب

داستان های آموزنده / کرامت علما

جناب آقاى حاج آقا معين شيرازى ساكن تهران نقل فرمودند كه روزى به اتفاق يكى از بنى اعمام در خيابان تهران ايستاده منتظر تاكسى بوديم تا سوار شويم و به محل موعودى كه فاصله زيادى داشت برويم .
قريب نيم ساعت ايستاديم هرچه تاكسى مى آمد يا پر از مسافر بود يا نگه نمى داشت و خسته شديم ، ناگاه يك تاكسى آمد و خودش توقف كرد و به ما گفت : آقايان بفرماييد سوار شويد و هرجا مى خواهيد بفرماييد تا شما را برسانم ، ما سوار شديم و مقصدمان را گفتيم ، در اثناى راه من به ابن عمم گفتم شكر خداى را كه در تهران يك راننده مسلمانى پيدا شد كه به حال ما رقت كرد و ما را سوار نمود!
راننده شنيد و گفت : آقايان ! تصادفا من مسلمان نيستم و ارمنى هستم ، گفتيم پس ‍ چطور ملاحظه ما را نمودى ؟ گفت اگر چه مسلمان نيستم اما به كسانى كه عالم مسلمانها هستند و لباس اهل علم در بر دارند عقيده مندم و احترامشان را لازم مى دانم به واسطه امرى كه ديدم .
پرسيدم چه ديدى ؟ گفت : سالى كه مرحوم آقاى حاج ميرزا صادق مجتهد تبريزى را به عنوان تبعيد از تبريز به كردستان (سنندج ) حركت دادند من راننده اتومبيل ايشان بودم ، در اثناى راه نزديك به درخت و چشمه آبى شديم ، آقاى تبريزى فرمودند اينجا نگه دار تا نماز ظهر و عصر را بخوانم ، سرهنگى كه ماءمور ايشان بود به من گفت اعتنا نكن و برو! من هم اعتنايى نكرده رفتم تا محاذى آب رسيديم ، ناگهان ماشين خاموش شد هرچه كردم روشن نگرديد، پياده شدم تا سبب خرابى آن را بدانم ، هيچ نفهميدم . مرحوم آقا فرمود حالا كه ماشين متوقف است بگذاريد نماز بخوانم ، سرهنگ ساكت شد. آقا مشغول نماز گرديد من هم سرگرم باز كردن آلات ماشين شدم بالاخره هنگامى كه آقا از نماز فارغ شد و حركت كرد، فورا ماشين روشن گرديد. از آن روزمن دانستم كه اهل اين لباس ، نزد خداى عالم ، محترم وآبرومندند.
منبع : داستان های شگفت . شهید آیت الله دستغیب

ماجرای سکاکی

(سراج الدين سكاكى ) از علماى اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهيان مى زيسته و از مردم خوارزم بوده است .
سكاكى نخست مردى آهنگر بود. روزى صندوقچه اى بسيار كوچك و ظريف از آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسيار كشيد. آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت برد. سلطان و اطرافيان به دقت به صندوقچه تماشا كردند و او را تحسين نمودند.
در آن وقت كه منتظر نتيجه بود مرد دانشمندى وارد شد و همه او را تعظيم كردند و دو زانو پيش روى وى نشستند. سكاكى تحت تاءثير قرار گرفت و گفت : او كيست ؟ گفتند: او يكى از علماء است .
از كار خود متاءسف شد و پى تحصيل علم شتافت . سى سال از عمرش ‍ گذشته بود، كه به مدرسه رفت و به مدرس گفت : مى خواهم تحصيل علم كنم . مدرس گفت : با اين سن و سال فكر نمى كنم به جائى برسى ، بيهوده عمرت را تلف مكن .
ولى او با اصرار مشغول تحصيل شد. اما به قدرى حافظه و استعدادش ‍ ضعيف بود كه استاد به او گفت : آن مساءله فقهى را حفظ كن (پوست سگ با دباغى پاك مى شود) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنين گفت : (سگ گفت : پوست استاد با دباغى پاك مى شود!) استاد و شاگردان همه خنديدند و او را به باد مسخره گرفتند.
اما تا ده سال تحصيل علم نتيجه اى برايش نداشت و دلتنگ شد و رو به كوه و صحرا نهاد به جائى رسيد كه قطره هاى آب از بلندى بروى تخته سنگى مى چكيد و بر اثر ريزش مداوم خود، سوراخى در دل سنگ پديد آورده بود.
مدتى با دقت نگاه كرد، سپس با خود گفت : دل تو از اين سنگ ، سخت تر نيست ، اگر استقامت داشته باشى سرانجام موفق خواهى شد. اين بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگى با جديت و حوصله و صبر مشغول تحصيل شد تا به جائى رسيد كه دانشمندان عصر وى در علوم عربى و فنون ادبى با ديده اعجاب مى نگريستند.
كتابى به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربى نوشت كه از شاهكارهاى بزرگ علمى و ادبى به شمار مى رود.

منبع: یکصد موضوع 500 داستان

ماجرای حاج میرزا علی ایزدی مشهور به آبگوشتى

مرحوم حاج ميرزا على ايزدى فرزند مرحوم حاج محمّد رحيم مشهور به آبگوشتى (كه سبب شهرتش به آبگوشتى اين بود كه ايشان اخلاص و ارادت زيادى به حضرت سيدالشهداء (ع ) داشت و مواظب خواندن زيارت عاشورا بود.
هر روز در مسجد گنج كه بخانه اش متصل بود پس از نماز جماعت يك يا دو نفر روضه مى خواندند پس از روضه خوانى سفره پهن مى كردند و مقدارى زياد نان و آبگوشت در آن مى گذاشتند هر كس مايل بود همانجا مى خورد و هر كه مى خواست همراه خود به خانه مى برد.
نقل نمود كه : پدرم سخت مريض شد و بما امر نمود كه او را به مسجد ببريم گفتيم براى شما هتك است چون تجاّر و اشراف بعيادت شما مى آيند و در مسجد مناسب نيست .
گفت مى خواهم در خانه خدا بميرم و علاقه شديدى به مسجد داشت ناچار او را به مسجد برديم تا شبى كه خيلى مرضش شديد شد و در حال اغماء بود كه او را بمنزل برديم و آن شب در حال سكرات مرگ بود و ما به مردنش يقين كرديم پس در گوشه اى از حجره نشسته و گريان بوديم و سرگرم مذاكره تجهيزات و محل دفن و مجلس ترحيمش بوديم ....

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستانی آموزنده/ ايمان و شهامت   

حجاج بن يوسف يكى از ستمگران خونخوار روزگار است حجاج مدت بيست سال از طرف خلفاى بنى اميه با كمال استبداد، در شهر كوفه ، بر عراق و ايران حكومت مى كرد. اين مرد سنگدل تشنه خون مخالفين خود بود، به طورى كه از ريختن خون مردم بى گناه خوددارى نمى كرد.

بهترين اوقات او لحظه اى بود كه محكومى را جلو چشمش به فجيع ترين وضعى به قتل رسانند و او از مشاهده جان دادن و پا زدن آن بيچاره لذت ببرد!

حجاج گذشته از مردم بسيارى كه در جنگها كشته بود، صد و بيست هزار نفر را در مواقع عادى به قتل رسانيد. 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستانی آموزنده/ شبگردی عمر

در يكى از شبهاى تاريك ، عمر بن خطاب در زمان خلافت خود در كوچه هاى مدينه مى گشت و به مراقبت و سركشى خانه ها و كوچه ها مى پرداخت .
عمر در يكى از كوچه ها ديد چراغ خانه اى در آن وقت شب مى سوزد و حكايت از آن مى كند كه صاحب خانه بيدار است .
بقیه را ادامه مطلب مطالعه نمایید

ادامه نوشته

داستانی آموزنده/ ملا مهدی نراقی در وادی السلام

مرحوم‌ ملامحمد نراقی‌، از علمای‌ بزرگ‌ و جامع‌ علوم‌ عقلیه‌ و نقلیه‌ و حائز مرتبه‌ علم‌ و عمل‌ و عرفان‌ الهی‌ بوده‌، و در فقه‌ و اصول‌ و حکمت‌ و ریاضیات‌ و علوم‌ غریبه‌ و اخلاق‌ و عرفان‌ از علمای‌ کم‌نظیر اسلام‌ است‌. مرحوم‌ نراقی‌ در نجف اشرف‌ سکونت‌ داشته‌ و در آنجا وفات‌ میکند، و مقبره‌ او نیز در نجف‌ متصل‌ به‌ صحن‌ مطهر است‌. ایشان‌ در همان‌ ایامِ اقامت‌ در نجف‌، در ماه‌ رمضانی‌ که‌ بر او می‌گذرد یک‌ روز در منزلشان‌ برای‌ صرف‌ افطار هیچ‌ نداشتند، عیالش‌ به‌ او میگوید: هیچ‌ در منزل‌ نیست‌، برو بیرون‌ و چیزی‌ تهیه‌ کن‌!

 بقیه در ادامه مطلب

                                                                                                                          

ادامه نوشته

داستانی آموزنده/ آفتاب حقیقت

فضال بن حسن بن فضال در شهر كوفه بزرگ خاندان شيعى ابن فضال و از دوستان صميمى و پرشور اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و آله بود. خود وى و فرزندش حسن  و نوه اش على بن حسن بن فضال همگى از ياران باوفا و راويان ائمه اطهار و رجال مشهور حديث آن بزرگواران بودند.
فضال در عصر حضرت امام ششم عليه السلام مى زيست و با ابوحنيفه  امام اعظم اهل تسنن هم عصر بود.
فضال مردى مطلع ، باهوش و حاضر جواب بود. روزى از كنار مجلس ‍ درس.....

بقیه در ادامه مطلب 

ادامه نوشته

داستانی آموزنده/ مرد و زن اجنبی

يكى از بازرگانان نيشابور زنى با جمال داشت . در يكى از روزها كه مى خواست به سفر برود، زن را به يكى از پيشوايان شهر به نام ابوعثمان صوفى كه به پرهيزكارى و پارسائى موصوف بود سپرد و به سفر رفت .....

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

قصد گناه / داستانی خواندنی

رسم پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم اين بود كه هر وقت مى خواست عازم جهاد شوند، ميان هر دو نفر از ياران خود پيمان برادرى مى بستند، تا يكى به جهاد برود و ديگرى در شهر بماند و كارهاى لازم او را انجام دهد.
پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم در غزوه تبوك كه در اردن ميان قواى اسلام و روم به وقوع پيوست ، بين سعيد بن عبدالرحمن و ثعلبه انصارى پيمان برادرى بست ....

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

من هم چاکر علی هستم!

 عمر بن عبدالعزيز هشتمين خليفه بنى اميه و بهترين فرد آنهاست . وى كه در سال 99 هجرى به خلافت رسيد مردى وارسته ، عدالت پيشه و به عكس ساير خلفاى بنى اميه نسبت به خاندان پيامبر رؤ ف و مهربان بود.
وى نكوهشى را كه خلفاى پيش از وى در منابر و مساجد و مجامع عمومى و خصوصى از امير مؤ منان و اهلبيت عصمت مى نمودند بكلى قدغن كرد. ملك (فدك ) را كه تعلق به فاطمه زهراء علیها سلام دختر پيغمبر داشت و حق مسلم فرزندان آن حضرت بود، و از زمان ابوبكر خليفه اول با زور غصب كرده بودند، به اولاد زهراء علیهم السلام برگردانيد....

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

پسر بچه ای در بیابان

ابراهيم پسر ادهم و فتح موصلى هر دو نقل مى كنند:
در بيابان همراه قافله مى رفتم ، احتياجى برايم پيش آمد از قافله دور شدم ناگهان ديدم پسر بچه اى مى رود، گفتم :
سبحان الله ! در بيابان بى آب و علف اين پسرك چه مى كند! نزديك او رفته سلام كردم ، جواب داد.

 گفتم : كجا مى رويد!
گفت : به زيارت خانه خدا.
گفتم : عزيزم تو كوچك هستى زيارت خانه خدا هنوز بر شما واجب نشده .

گفت : نديده اى كودكان كوچكتر از من مرده اند؟
گفتم : پس توشه و مركب سواريت كو؟
گفت : توشه ام تقوا و سواريم پاهاى من است و با همين توشه و سوارى به نزد مولاى خود مى روم .
گفتم : من هيچگونه غذايى با تو نمى بينم ؟
پرسيد: پير مرد! آيا درست است كسى تو را دعوت كند و تو از خانه غذاى خودت را به خانه او ببرى ؟
در پاسخ گفتم : نه .
گفت : كسى كه مرا به خانه اش دعوت كرده او آب و نانم را خواهد داد.
گفتم : پاى بردار عجله كن ! تا به قافله برسى .
گفت : بر من لازم است سعى و كوشش كنم و بر اوست مرا برساند، نشنيده اى خداوند مى فرمايد:
(الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ) : آنان كه در راه ما كوشش مى كنند ما هدايتشان مى كنيم . خداوند با نيكى كنندگان است .


در اين وقت كه من با او صحبت مى كردم جوان خوش سيما با لباس سفيد پيش آمد، بر آن پسر سلام كرد و او را به آغوش كشيد. من روى به آن جوان كرده گفتم :
تو را به آن خدايى كه اين اخلاق زيبا و آراستگى ظاهرى را به تو داده اين پسر كيست ؟
در پاسخ گفت : مگر او را نمى شناسى ؟ او زين العابدين على بن ابى طالب است . سپس روى به حضرت نموده گفتم : شما را به حق آباء گرامت سوگند مى دهم بگو كه اين بيابان خشك را چگونه بدون آذوقه طى مى كنى ؟


فرمود: من آذوقه همراه دارم و آذوقه ام چهار چيز است :
1. من تمام دنيا را در اختيار خدا و ملك او مى دانم .
2. همه را بنده و جيره خوار او مى دانم .
3. وسائل زندگى و روزى را در دست خدا مى دانم .
4.قضا و قدر او را در همه چيز نافذ و جارى مى دانم .
گفتم : چه زاد و توشه خوبى است ، شما با همين زاد و توشه بيابانهاى آخرت را به خوبى طى مى كنى چه رسد به بيابانهاى دنيا

یک بغل نکته ناب 20 / خوابی آموزنده

خداوند در خواب به يكى از پيامبران وحى كرد:
كه فردا صبح پس از برخاستن از خواب اول چيزى كه دیدی بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذير! و چهارمى را نااميد مكن ! و از پنجمى بگريز!
پيامبر خدا صبح که از خواب بیدار شد اول چیزی را که دید كوه سياه بزرگى بود، كمى ايستاده و با خود گفت :

.........

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان حاج شيخ اسمعيل چاپلقي در راه مشهد

 مرحوم آیت الله حسینی طهرانی ره در کتاب معاد شناسی خود چنین نقل می کند :

حضرت‌ اُستادنا المكرّم‌ آية‌ الله‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ مرتضی حائري‌ يزدي‌ مُدّ ظلّه‌ العالي‌ كه‌ فعلاً از اساتيد برجسته‌ و طراز اوّل‌ حوزه مقدّسه‌ علميّه‌ قم‌ و داراي‌ فضائل‌ اخلاقي‌ و مكارم‌ شِيَم‌ ميباشند، داستاني‌ بسيار آموزنده‌ و تربيت‌ كننده‌ نقل‌ كردند از جناب‌ ثقه معتمد حجّة‌ الإسلام‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ إسمعيل‌ چاپلقي‌ كه‌ از اعاظم‌ علماي‌ طهران‌ و مدرَسينِ اخلاق‌ و مروّجين‌ شريعت‌ غرّاء هستند:

حضرت‌ آية‌ الله‌ حائري‌ فرمودند: آقاي‌ چاپلقي‌ براي‌ من‌ بدون‌ واسطه‌ نقل‌ كرد كه‌ من‌ با پدرم‌ و جماعتي‌ با كجاوه‌ و دليجان‌ و الاغ‌ از چاپلق‌ عازم‌ تشرّف‌ به‌ ارض‌ أقدس‌ عليّ بن‌ موسي‌ الرّضَا‌ عليه‌ آلاف‌ التّحيّة‌ و الثّناء شديم‌، و در آن‌ زمان‌ كه‌ وسيله سواري‌ منحصر در اينها بود، از چاپلق‌ كه‌ از قراء اراك‌ است‌ تا طهران‌ با الاغ‌ و كجاوه‌ ده‌ روز طول‌ مي‌كشيد و از طهران‌ تا مشهد مقدّس‌ يك‌ ماه‌ به‌ طول‌ مي‌انجاميد........

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شیخ جعفر کاشف الغطاء

یک داستان آموزنده از شیخ جعفر کاشف الغطاء

شیخ جعفر بن خضر مالکی، معروف به شیخ اکبر و کاشف‌الغطاء یکی از بزرگ‌ترین علما و مراجع اوایل قرن سیزدهم هجری در جهان تشیع بود. نسب وی به ابراهیم (فرمانده سپاه مختار) پسر مالک اشتر نخعی (فرمانده سپاه امام علی) می رسد.

از مهم‌ترین آثار کاشف الغطاء کتاب جامع کشف الغطاء می‌باشد. شـیـخ جـعـفر کاشف الغطا، شاگرد محمدباقر وحیدبهبهانی و شاگرد سید محمدمهدی بحرالعلوم بوده است.

وی در نجف می زیسته و شاگردان بسیاری تربیت کـرده اسـت سـیـد جواد عاملی صاحب مفتاح الکرامه و شیخ محمد حسن صاحب جواهر الکلام از جمله شـاگـردان او هستند.در سال 1227 یا 1228 قمری درگذشت و در مکانی کنار حرم امام علی به خاک سپرده شد که بعدها به مقبره کاشف الغطا (جامع کاشف الغطا) معروف گشت.

مرحوم شیخ جعفر کبیر کاشف الغطاء در یکى از شب‏ها که براى تهجد برخاست، فرزند جوانش را از خواب بیدار کرده و فرمود: برخیز به حرم مطهر مشرف شده و در آنجا نماز بخوانیم. فرزند جوان که برخاستن از خواب در آن ساعت شب برایش دشوار بود، در مقام اعتذار برآمد و گفت: من فعلا مهیا نیستم شما منتظر من نشوید؛ بعداً مشرف مى‏شوم.
فرمود: نه، من این جا ایستاده‏ام؛ برخیز، مهیا شو که با هم برویم.
آقازاده، به ناچار از جا برخاست و وضوساخت و با هم راه افتادند، کنار در صحن مطهر که رسیدند، آن جا مرد فقیرى را دیدند که نشسته و دست نیاز به طرف مردم دراز کرده است. آن عالم بزرگوار ایستاد و به
فرزندش فرمود: این شخص در این وقت شب براى چه این جا نشسته است؟
گفت: براى تکدى از مردم.
فرمود: چه مقدار ممکن است از رهگذران، عاید او گردد؟
گفت: احتمالاً یک تومان (به پول آن زمان)
مرحوم کاشف الغطاء فرمود: فرزندم! درست فکر کن و ببین این آدم براى مبلغ بسیار اندک و کم ارزش دنیا )آن هم محتمل( در این وقت شب از خواب و آسایش خود دست برداشت و آمده در این گوشه نشسته و دست تذلل به سوى مردم دراز کرده است! آیا تو به اندازه این شخص، به وعده‏هاى خدا درباره شب خیزان ومتهجدان اعتماد ندارى که فرموده است:

 »فَلا تَعْلَمُ نَفْسَ ما أُخفى لَهُم مِنْ قُره أَعینُ«

»هیچ کس نمى‏داند چه پاداش‏هاى مهمى که مایه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده؟!«.


گفته‏اند آن فرزند جوان از شنیدن این گفتار پدر خود چنان تکان خورد و تنبّه یافت که تا آخر عمر از شرف و سعادت بیدارى آخر شب برخوردار بود و نماز شبش ترک نشد.

به آسمان رود و كار آفتاب كند

فاضل بزرگوار سيد جعفر مزارعى روايت كرده :

يكى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معيشت در تنگنا و دشوارى غير قابل تحملّى بود . روزى از روى شكايت و فشار روحى كنار ضريح مطهّر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلامعرضه مى دارد : شما اين لوسترهاى قيمتى و قنديل هاى بى بديل را به چه سبب در حرم خود گذارده ايد ، در حالى كه من براى اداره امور معيشتم در تنگناى شديدى هستم ؟!

شب اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب مى بيند كه آن حضرت به او مى فرمايد : اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى اينجا همين نان و ماست و فيجيل و فرش طلبگى است ، و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى بايد به هندوستان در شهر حيدرآباد دكن به خانه فلان كس مراجعه كنى ، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز كرد به او بگو :

به آسمان رود و كار آفتاب كند .

پس از اين خواب ، .........

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

نصوح

نَصوح مردى بود شبيه زنها ، صورتش مو نداشت و پستانهايى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تميزكارى و زرنگى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت و اعيان و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به ميان آمد.

دختر شاه مايل شد كه به حمام آمده و كار نَصوح را ببيند. نصوح جهت پذيرايى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص نديمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد . از قضا ...

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

لعنت خدا بر لجبازی!

اعمال لجوجان چون بدون تدارك مقدمه و صغري و كبري شروع مي شود، لاجرم بدون اخذ نتيجه مطلوب و مثبت پايان مي پذيرد. بر آنها همان مي رود كه بر زبيده همسر هارون و مادر امين رفت و قسمتي كه تا پايان زندگي رقت بار خود انگشت ندامت به دندان مي گزيد. بر سر و روي خود مي زد و مي گفت: لعن الله اللجاجة، لعن الله اللجاج و اين عبارت بعدها در ميان اهل ادب و اصطلاح ضرب المثل گرديد.

اما ريشه اين مثل: هارون الرشيد بزرگترين خلفاي بني عباسي بود و در زمان او قدرت خلافت و جلال دارالخلافه به يمن وجود آل برمك و ساير بزرگان و دانشمندان ايراني به نهايت اوج عظمت رسيد. همسر هارون از بزرگ زادگان عرب به نام زبيده دختر جعفربن منصور دوانيقي بود كه خليفه براي تجليل و بزرگداشت او از هيچ اقدامي فروگزار نمي كرد. همواره نسبت به او كه دختر عمويش بود احترام خاصي قائل بوده با وجود استبداد رأي و عقيده هرگز در مقابل منويات و خواسته هايش امساك و خست نشان نمي داد. خلاصه زبيده را به تمام معني كلمه دوست مي داشت و در مجاورتش مقام خلافت را فراموش مي كرد.
براي زبيده و هارون الرشيد هر گاه فرصتي دست مي داد به بازي شطرنج مي پرداختند و زنگار غم و خستگيهاي روزانه را در لفافه شوخيها و مطايبات شيرين از ناصيه مي زدودند زيرا در زمان خلافت هارون غالب مراسم و آداب ايران از قبيل شطرنج و نرد و چوگان وارد دستگاه خلافت شده بود. در بازي شطرنج گاهي هارون و زماني زبيده برنده مي شدند زيرا زن و شوهر در شطرنج دست داشتند و به ريزه كاريهاي آن آگاه بودند. قضا را روزي هارون و زبيده قرار گذاشتند هر كدام در شطرنج برنده شود به دلخواه خود چيزي بخواهد و انجام خواهش نيز حتمي الاجرا باشد. به اين قرار توافق به عمل آمد و بازي را شروع كردند. اتفاقاً هارون الرشيد در اين مسابقه برنده شد و از زبيده خواست كه خمار از سر و پيراهن از بر و ازار از پاي بيرون آورد و عريان در برابر بايستد. آنگاه از جلوي او تا ديوار مقابل برود و از همان مسير مراجعت كند. زبيده با وجود اكراهي كه از اين عمل داشت چون اجابت مسئول را با قول و قرار قبلي حتمي الاجرا مي دانست پس تدبيري انديشيد و با اتخاذ آن تدبير، رندانه از آن معركه بر وفق دلخواهش پيروز گرديد.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

میر محمد باقر طلبه جوان

شب هنگام ، میر محمد باقر طلبه جوان ، در اتاق خود مشغول مطالعه بود ، که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد
در را بست و با انگشت خود به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید
از دختر پرسید : شام چه داری ؟؟؟
طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و جلوی دختر گذاشت تا تناول کند و سپس دختر که شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان حرمسرا از کاخ خارج شده بود در گوشه ای از اتاق خوابید
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ، ماموران شاه ، شاهزاده خانم را دستگیر و همراه طلبه جوان نزد شاه بردند
شاه از شنیدن ماجرا عصبانی شد و از طلبه جوان پرسید چرا دیشب بما اطلاع ندادی؟
میر محمد باقر گفت : شاهزاده خانم تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این طلبه جوان خطائی کرده یا نه؟
نتیجه تحقیق به شاه گزارش شد ، که خطائی صورت نگرفته. شاه ، بعد از تحقیق از میر محمد باقر پرسید : چطور توانستی در برابر نفست مقاومت کنی؟
میر محمد باقر 10 انگشت خود را به شاه نشان داد و شاه دید که تمام انگشتان دستش سوخته ، و علت را از طلبه جوان پرسید
طلبه جوان گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد ، یکی از انگشتانم را بر روی شعله شمع می گذاشتم
تا طعم آتش جهنم را بچشم ، و بالاخره از سر شب تا صبح ، بدین وسیله با نفسم مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
 شاه عباس از تقوا و پرهیزکاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر درآورند و به او لقب میرداماد داد
و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند و از مهمترین شاگردان وی می توان به ملاصدرا اشاره نمود.

برای مطالعه بیشتر در مورد این شخصیت علمی بزرگ به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://www.andisheqom.com/Files/olamabio.php?level=4&scid=30978

آنکه پایش را دراز می‌کند دستش را دراز نمی‌کند!

ستمگر شام، «ابراهیم پاشا»، فرزند «محمد علی» حاکم قدرتمند مصر، وارد مسجد اموی شد؛ در آن هنگام عالم مشهور شام، «شیخ سعید الحلبی» برای نمازگزاران درسی علمی القا می‌کرد. ابراهیم پاشا از کنار شیخ گذشت و شیخ که در آن حال پایش را دراز کرده بود هیچ حرکتی به خود نداد و پایش را جمع نکرد! ابراهیم پاشا از این کار او خوشش نیامد و بسیار خشمگین شد و از مسجد بیرون رفت، در حالی که نسبت به شیخ قصد بدی کرده بود…

همین که وی به قصر خود رسید منافقان و دست‌بوسان از هر سو به نزدش آمدند و او را برای آزار رساندن به شیخ که جبروت و ابهتش را زیر پا نهاده بود تشویق کردند، و آنقدر او را تحریک کردند که دستور داد شیخ را در غل و زنجیر به نزدش آورند.

اما در حالی که سربازان وی برای آوردن شیخ می‌رفتند ابراهیم پاشا نظرش را تغییر داد، زیرا می‌دانست هرگونه بی‌احترامی به شیخ سعید، باعث به وجود آمدن مشکلات غیر قابل حلی برای او می‌شد.بنابراین راه دیگری به ذهن او رسید که می‌شد به واسطهٔ آن از شیخ انتقام بگیرد و آن، روشِ فریب شیخ به وسیلهٔ مال بود، زیرا اگر شیخ، مالی را از او می‌پذیرفت او با یک تیر دو نشان را زده بود: هم وابستگی شیخ را تضمین کرده بود و هم او را از چشم مردم می‌انداخت و در نتیجه شیخ سعید تاثیر خود را در میان مردم از دست می‌داد.

ابراهیم پاشا در اسرع وقت هزار لیرهٔ طلا برای شیخ فرستاد. این مبلغ آنقدر زیاد بود که باعث می‌شد آب از دهن هر کسی سرازیر شود، و از وزیر خود خواست که این مبلغ را در حضور مردم و شاگردانِ شیخ به اوبدهد.

وزیر با سکه‌ها به مسجد رفت و به شیخ که در حال درس بود نزدیک شد و سلام گفت و با صدای بلند که همهٔ اطرافیان شیخ بشنوند گفت: این هزار لیرهٔ طلا است و سرور ما تصمیم گرفته است آن را به شما دهد تا در امور خود استفاده نمایید.

شیخ نگاهی از روی دلسوزی به وزیر انداخت و به آرامی گفت: فرزندم، این پول‌ها را به سرورت بازگردان و به او بگو: کسی که پایش را دراز می‌کند، دستش را دراز نمی‌کند.

برگرفته از سایت موسسه فهیم