داستان حاج شيخ اسمعيل چاپلقي در راه مشهد
معمولاً قافله كه از طهران حركت ميكرد يكسره ميرفت تا شاهرود كه ميانه راه است و در آنجا دو روز براي حمّام و رختشوئي و استراحت توقّف مينمود؛ چون در طول پانزده روز از طهران به شاهرود مردم بسيار خسته و چرك و كثيف ميشدند، و براي استحمام و شستن لباسها يك روز، و براي استراحت روز دوم را قرار ميدادند.
روز اوّل كه قافله وارد شاهرود شد و بنا بود همه به استحمام و تطهير و تنظيف البسه مشغول شوند، من فقط مشغول شستن لباسهاي پدرم شدم و او را به حمّام بردم و بطور كامل نظيف نمودم، بطوريكه روز سپري شد و من قادر بر شستن لباسهاي خودم و استحمام خودم نشدم. و فردا كه بنا بود همه بخوابند و استراحت كنند، تا در اوّل شب قافله حركت كند، همه خوابيدند، و از آن جمله پدرم نيز استراحت نمود؛ من به شستن لباسهاي خودم مشغول شدم و همه را تنظيف و تغسيل نمودم و از خود استحمام نمودم تا روز به سر آمد و أبداً استراحتي نكردم، و آنقدر خسته و فرسوده بودم كه حدّ نداشت.
شب مردم نماز مغرب را خوانده و سوار شدند و به راه افتادند، قدري كه راه رفتيم من ديديم به هيچ وجه طاقت سواري و برقراري بر روي مركب را ندارم، و آنقدر خواب و خستگي بر من غالب است كه هم اكنون است كه از روي مركب به زمين بيفتم، با خود گفتم از الاغ پياده ميشوم و كنار جاده يكساعت ميخوابم و سپس بيدار ميشوم و با سرعت خود را به قافله ميرسانم؛ چون شخص پياده معمولاً سرعتش از قافله و مال بيشتر است.
پياده شدم و در بيابان كنار همان راه خوابيدم، يك مرتبه بيدار شدم ديدم آفتاب از آسمان بالا آمده و غرق عرق شدهام و تمام خستگي من بر طرف شده است! ولي يك شب تمام و مقداري از روز را خوابيدهام، خدايا چكنم؟ و چگونه به قافله برسم؟ و در اين بيابانِ مال رو كه جاي پاي مال بسيار است، از كدام راه بروم كه خود را برسانم؟ و بين من و قافله يك شب راه فاصله است، چگونه خود را ميتوانم برسانم؟
در اين حال ديدم ناگهان دو نفر نزد من آمدند، و در تن يكي از آنها لباس نمدي بود كه نيمه آستين داشت و به من گفتند: برخيز و از اين راه برو به قافله ميرسي! و يكي از آن راهها را كه جاي پاي مال بود نشان دادند.
من برخاستم و به راه افتادم، تقريباً پنج دقيقهاي كه راه رفتم به قهوهخانهاي كه در كنار استخري بزرگ واقع بود رسيدم، من در آن قهوهخانه رفتم و يك استكان چائي خوردم، صاحب قهوهخانه خواست استكان ديگر بياورد قبول نكردم، چون قيمت دو استكان مجموعاً سه شاهي ميشد و من بيش از صد دينار كه دو شاهي بود با خود همراه نداشتم و بقيّه پولها نزد پدرم، و با اسبابهاي من با قافله رفته بود.
قهوهچي پرسيد چرا يك چاي ديگر نميخوري؟! گفتم: صد دينار بيشتر ندارم، گفت: قبول دارم، و به همان دو شاهي يك استكان ديگر چاي خوردم و بعد به راه افتادم و تقريباً پنج دقيقه راه آمدم رسيدم به كاروانسرائي، و ديدم قافله ما در اينجا پياده شدهاند و مخصوصاً پدرم هنوز داخل كاروانسرا نرفته و به پشت ديوار كاروانسرا نشسته و تكيه داده است.
پدرم گفت: ما الآن از راه رسيدهايم، تو كجا بودهاي؟ من قضيّه را نقل كردم و گفتم كه فقط ده دقيقه من راه آمدهام تا رسيدهام، گفت: عجبا! ما از شب تا به صبح راه پيمودهايم، چگونه تو اين مسافت طويل را دراین مدّت كوتاه آمدهاي؟! اين مسلّماً در اثر تصرّف و راهنمائي آن دو مرد كه از رجال الغيب بودهاند ميباشد.
حضرت آقاي حائري ميفرمودند: اينك آقاي چاپلقي حيات دارند و من در عدالت ايشان و صدق اين داستان هيچ شبههاي ندارم.
باري، اين داستان و چه بسا نظائري كه از مشابه آن اتّفاق افتاده است، بطور حتم دلالت بر يك سلسله ارتباطاتي بين موجودات دارد؛ يعني اوّلاً اطّلاع بعضي از ارواح طيّبه، و طيّ زمين، و وصول به مقصد به أسرع وقت، و استراحت در روي زمين و چيزهاي ديگري كه با دقّت معلوم ميشود؛ پس چرا انسان از اين ارتباطات غافل است؟ و اين جهان را مركّب از اجزاء متفرّق و متشتّت ميداند؟ در حاليكه همينطوري از نقطه نظر فيزيكي بين اجزاء اين جهان، اين ربط عظيم و عجيب برقرار است و ارتباطات جهان مادّه از نقطه نظر مادّه، فلاسفه و متفكّران را مبهوت و حيرتآسا ساخته است، همينطور از نقطه نظر معني و ارتباطات روحي و نفسي، بين اين جهان ربط عجيب و عظيم موجود است.
تا نگريد ابر كي خندد چمن تا نگريد طفل كي جوشد لبن
تا نگريد كودك حلوا فروش بحر بخشايش نميآيد بجوش
کتاب معاد شناسی جلد هفتم نوشته مرحوم آیت الله حسینی تهرانی
بهانه ای برای با شما بودن تا برخی معارف دین مبین اسلام و آموزه های مکتب اهل بیت علیهم السلام و مطالب مورد نیاز زائران و مسافران سفر معنوی حج و عمره و عتبات بیان شود