نادر شاه و كرامت قمر بنى هاشم علیه السلام
نادر شاه پس از شنیدن این مطلب گفت : اگر چنین است كه تو مى گویى ، من هم با تو مى آیم تا از نزدیك این كرامات و معجزه را مشاهده نمایم . چندى بعد نادر به طرف عراق حركت كرد.
چون به محدوده حرم مطهر امیر المؤ منین على علیه السلام رسید، شرابى را كه از قبل در ظرفى مخصوص گذارده و در آن را مهر كرده بود تا كسى نتواند در آن تصرف كند، طلب كرد. زمانى كه آن را آوردند دید بوى تندى همچون بوى سركه از آن متصاعد مى شود و چون آن را چشید دید سركه است !
سپس یك سگ را طلب كرد. سگ را آوردند، ولى هر چه سعى و تلاش كردند تا آن حیوان را وارد محوطه و محدوده حرم كنند نتوانستند. حیوان دستهاى خود را به زمین فشار مى داد و هر چه ماءمورین ریسمان او را مى كشیدند فایده اى نداشت ، تا اینكه ریسمان پاره شد و حیوان آزاد شده و به عقب برگشت . نادر شاه ، كه این صحنه را دید، در مقابل عظمت امیرالمؤ منین حضرت على بن ابى طالب علیه السلام سر تعظیم فرود آورد و گفت : حال كه چنین شده مى خواهم به جاى این حیوان ، زنجیرى به گردن خود من بیفكنید و به كنار قبر مطهر امیرالمؤ منین حضرت على علیه السلام ببرید. زنجیرى از طلا تهیه شد. ولى كسى جراءت نمى كرد آن زنجیر را به گردن نادر شاه بیندازد و او را به سوى حرم ببرد، زیرا فكر مى كردند او اكنون احساساتى شده و چنین مى گوید: ولى بعد كه به خود مى آید و حالش آرام و طبیعى گردد آن شخص را مجازات مى كند.
در اینجا بود كه ناگهان شخصى ناشناس ، ولى بسیار با هیبت ، نزدیك شد و زنجیر طلا را به گردن نادر انداخت و او را به طرف قبر امیر المؤ منین على علیه السلام كشانید.
وقتى نادر شاه به كنار قبر مطهر رسید، تاجى را كه از پادشاه هند گرفته بود و بسیار قیمتى بود، روى قبر مطهر نهاد و عرض كرد: شاه تویى و من یكى از بندگان تو هستم ، بلكه من سگ درب خانه تو مى باشم . سپس در نجف اشرف ماند و دستور داد گنبد حضرت را كه كاشى بود طلا كردند و بعد هم به كربلا و زیارت حضرت سیدالشهدا علیه السلام مشرف شد و چون حوادث عاشورا و صحنه هاى دلخراش كربلا و مصائب جانسوز حضرت اباعبدالله حسین را برایش گفتند متاءثر شده و بشدت گریست .
در این میان ، از علمدار كربلا، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام : نیز سخن به آمد و گفته شد كه آن بزرگوار در روز عاشورا با چه رنجها و مشقتهایى روبرو شد؟
نادر شاه گفت قبر او در كجاى حرم امام حسین علیه السلام است ؟
گفتند: وى قبرى جداگانه دارد، و نادر را به حرم حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام هدایت كردند. وقتى كه چشم نادر شاه به دستگاه با شكوه و حرم با صفاى قمر بنى هاشم علیه السلام افتاد و دید دست كمى از حرم مولایش امام حسین علیه السلام ندارد، از حاضرین پرسید علت و حكمت این تشكیلات جداگانه چیست و چرا حضرتش را در حرم امام عظیم حسین بن على علیه السلام دفن نكرده اند؟! گفتند: این امر به علت وصیت خود سردار كربلا، قمر بنى هاشم علیه السلام ، بوده است كه به حضرت سیدالشهدا گفت : مولا جان ، مرا به خیمه مبر، چون به بچه هاى حرم وعده آب داده ام و آنها انتظار آب مى كشند؛ و اینك اگر با این وضع به خیمه برگردم ، شرمنده آنان خواهم بود. اما هر چه علما و روحانیون برایش توضیح دادند، او قانع نشد كه باید براى حضرت عباس علیه السلام گنبد و بارگاه جدایى باشد.
در این اثنا، ناگهان صداى فریادى همه را متوجه خود كرد. دیدند جوانى ، با حالت آشفته و پریشان ، كنار ضریح مطهر فرزند رشید مظلوم تاریخ امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السلام فریاد مى زند و با لهجه محلى مى گوید: اى برادر زینب ، به فریادم برس .
نادر شاه گفت : ببینید مطلب از چه قرار است و آن جوان چه مى خواهد؟ جوان گفت : من از قبیله مسعود هستم و محل سكونت ما، در همین دو سه فرسخى شهر كربلا مى باشد. در میان ما رسم است كه یك روز قبل از عروسى ، داماد همراه عروس به حرم ابوالفضل العباس علیه السلام مى آیند و سوگند مى خورند كه به یكدیگر خیانت نكنند و حضرت را حكم قرار مى دهند كه هر كس به دیگرى خیانت كرد حضرتش او را مجازات كند.
امشب هم ، شب عروسى و زفاف من است . لذا با همسرم از منزل بیرون آمدیم تا به حرم حضرت بیاییم ؛ ولى در بین راه هفت نفر سوار كار مسلح به ما حمله كردند و زنم را از من گرفتند و بردند. اكنون آمده ام از حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام كمك بگیرم .
نادر شاه بسیار متاءثر شد و گفت : من تا شب همسرت را به تو باز مى گردانم ، ولى جوان عرب ، كه گویا با نادر و شكوه و هیبت وى آشنایى نداشت ، گفت من از تو كمك نخواستم ، من از برادر زینب كبرى سلام الله علیه كمك مى خواهم ، و باید هر چه زودتر همسرم را به من برگرداند و آن دزدها را به كیفر برساند. نادر شاه از سخنان گستاخانه آن جوان و اینكه كمك او را رد كرده برآشفت و گفت : بسیار خوب اگر قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قبل از امشب همسرت را به تو نرساند من ترا كیفر خواهم كرد و به حسابت خواهم رسید.
جوان با مشكل دوم كه همان تهدید نادر شاه بود روبرو شد و خود را به روى قبر مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام انداخت و در حالیكه فریاد مى زد گفت : اى پناه بى پناهان ، اى پسر امیرالمؤ منین على علیه السلام به دادم برس .
ناگهان صداى هلهله و فریاد زنى توجه همه را جلب كرد كه صدا مى زد: راءیتك عالیة یبو فاضل ، مشكور، یخو زینب !
آن زن با لهجه محلى مى گفت : پرچمت بلند است اى ابوالفضل علیه السلام ، سپاسگزارم اى برادر زینب ! نادر شاه دستور داد آن جوان و همسرش را به نزد او آورند و ماجرا را از زن پرسید. او هم مانند شوهرش ، رسم جارى قبیله و حمله دزدان را بیان كدر و اضافه نمود كه ، چون دزدان مرا با خود بردند و شوهرم از من جدا و دور شد، فریاد برآوردم و حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام را به حق خواهرش زینب كبرى سلام الله علیه قسم دادم تا مرا نجات دهد. ناگهان سوارى از سوى كربلا نمایان شده با عجله و شتاب بسیار نزدیك ما آمد و به دزدان دستور داد مرا رها كنند، ولى آنها نپذیرفتند و حتى به آن سوار حمله بردند كه یكمرتبه دیدم برقى همانند برق شمشیر به طرف دزدان حركت كرد و سرهایشان را از بدنها جدا كرد و اكنون جسدها و سرهاى آنها در بیابان افتاده است ، اینك نیز خودم را در اینجا مى بینم !
نادر شاه از دیدن این كرامت قانع شد كه مقام والاى حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام این مقدار هست كه به پاداش وفا و ایثارى كه در زندگى نشان داده ، دستگاهى در كنار برادر عزیزش امام حسین علیه السلام داشته باشد. لذا دستور داد به توسعه حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام داد و مسجد بالا سر حضرت و مسجد رواق پشت سر را احداث نمود و صحن و ایوان را تزیین و تعمیر اساسى كرد.
منبع : اسرارالسلاطین، ص 450 . چهره درخشان، ج 1، ص 324
بهانه ای برای با شما بودن تا برخی معارف دین مبین اسلام و آموزه های مکتب اهل بیت علیهم السلام و مطالب مورد نیاز زائران و مسافران سفر معنوی حج و عمره و عتبات بیان شود