ماجرایی عجيب و راست
مقداري آب براي قضاي حاجت و تطهير گرفتم و به زمينهاي مسجد فعلي رفتم و ديدم سیدي بسيار زيبا و سفيد با ابروهاي كشيده و دندانهاي سفيد در حالي كه خالي بر صورت مباركشان بود، با لباس سفيد، عباي نازك به نعلين زرد و عمامة سبز مثل عمامة خراسانيها ايستاده و با نيزهاي به اندازة هشت يا نه متر، زمين را خطكشي ميكرد. گفتم: اوّل صبح آمده است اينجا، جلو جاده، دوست و دشمن ميآيند رد ميشوند، نيزه دستش گرفته است. عرض كردم: عمو! زمان تانك و توپ و اتم است، نيزه را آوردهاي چه كني؟ برو درسات را بخوان. رفتم براي قضاي حاجت نشستم، صدا زدند: «آقاي عسكري! آنجا نشين، آنجا را من خط كشيدهام و مسجد است». من متوجّه نشدم از كجا من را ميشناسند. مانند بچّهاي كه از بزرگتر اطاعت ميكند، گفتم: چشم و بلند شدم. فرمود: «برو پشت آن بلندي». من رفتم آنجا. پيش خود گفتم: سر صبحت را با او باز كنم و بگويم. آقا جان، سید، فرزند پيغمبر ما! برو درسات را بخوان و سه سؤال پيش خود مطرح كردم كه از او بپرسم: يكي اينكه اين مسجد را براي جن ميسازي يا ملائكه كه دو فرسخ از قم بيرون آمدهاي، زير آفتاب نقشه ميكشي، درس نخوانده معمار شدهاي؟! دوم آنكه هنوز مسجد نشده، چرا در آن قضاي حاجت نكنم؟ سوم اينكه در اين مسجد كه ميسازي جن نماز ميخواند يا ملائكه؟ اين پرسشها را پيش خود مطرح كردم. آمدم جلو و سلام نمودم. بار اوّل، او ابتدا به من سلام كرد. نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت. دستهايش سفيد و نرم بود. چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم. چنانكه در تهران هر وقت سیدي شلوغ ميكرد، ميگفتم: مگر روز چهارشنبه است؟ ميخواستم بگويم روز چهارشنبه نيست، پنجشنبه است، آمدهاي ميان آفتاب. بدون اينكه عرض كنم، تبسّم كرد و فرمود: «پنجشنبه است، چهارشنبه نيست». سپس فرمود: «سه سؤالي كه داري بپرس»! من متوجّه نشدم، قبل از آنكه سؤال كنم, از ما في الضمير من اطلاع داد. گفتم: سید، درس را ول كردهاي، اوّل صبح آمدهاي كنار جاده؟ نميگويي اين زمان تانك و توپ، ديگر نيزه به درد نميخورد و دوست و دشمن ميآيند رد ميشوند؟ برو درسات را بخوان. خنديد. چشمش را به زمين انداخت و فرمود: «دارم نقشة مسجد ميكشم». گفتم: بفرماييد ببينم اينجا كه من ميخواستم قضاي حاجت كنم، هنوز كه مسجد نشده است كه شما دستور به نهي از نشستن كردي؟ فرمود: «يكي از عزيزان فاطمة زهرا(س) در اينجا به زمين افتاده و شهيد شده است. من خط كشيدهام، اينجا ميشود محراب و اينجا كه ميبيني، قطرات خون ريخته، مؤمنين ميايستند. اينجا كه ميبيني مستراح ميشود و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتادهاند». همين طور كه ايستاده بود، برگشت و مرا هم برگرداند و فرمود: «اينجا حسينيه ميشود» و اشك از چشمانش جاري شد. من هم بياختيار گريه كردم. فرمود: «پشت اينجا كتابخانه ميشود. تو كتابهايش را ميدهي؟» گفتم: پسر پيغمبر! به سه شرط، اوّل اينكه من زنده باشم، فرمود: «انشاءالله». دوم اينكه اينجا مسجد شود. فرمود: «باركالله». سوم اينكه به قدر استطاعت، چشم ولو يك كتاب شده. براي اجراي امر تو پسر پيغمبر ميآورم، ولي خواهش ميكنم برو درسات را بخوان. آقاجان! اين هوا را از سرت دور كن. خنديد و دو مرتبه مرا به سينة خود گرفت. گفتم: آخر نفرموديد اينجا را چه كسي ميسازد؟ فرمود: «يدالله فوق أيديهم». گفتم: آقا جان من اينقدر درس خواندهام، دست خدا كه بالاي همة دستهاست. فرمود: «آخركار ميبيني، وقتي ساخته شد، به سازندهاش از قول من سلام برسان». بعد دو مرتبة ديگر هم مرا به سينه گرفت و فرمود: «خدا خيرت دهد». من آمدم رسيدم به جاده، ديدم ماشين تعمير شده است. گفتم: چطور شد؟ گفتند: يك چوب كبريت گذاشتيم زير اين سيم، وقتي شما آمدي درست شد. گفتند: با چه زير آفتاب حرف ميزدي؟ گفتم: مگر سید به اين بزرگي را با نيزة ده متري كه دستش بود، نديديد؟ من با او حرف ميزدم. گفتند: كدام سید؟ خودم برگشتم، ديدم سید نيست. زمين مثل كف دست بود، پستي و بلندي نداشت، ولي هيچ كس نبود. يك تكاني خوردم. آمدم توي ماشين نشستم و ديگر با آنها حرف نزدم. حرم مشرّف شديم، نميدانم چطور نماز ظهر و عصر را خوانديم. بالاخره آمديم جمكران، ناهار خورديم و نماز خوانديم. گيج بودم. رفقا با من حرف ميزدند، ولي من نميتوانستم جوابشان را بدهم. در مسجد جمكران يك پيرمرد يك طرف من نشسته و يك جوان طرف ديگر و من هم وسط آنها ناله و گريه ميكردم. نمازمسجد جمكران را خواندم. ميخواستم بعد از نماز به سجده بروم صلوات را بخوانم، ديدم آقا سیدي كه بوي عطر ميداد، آمد و فرمود: «آقاي عسكري! سلامعليكم». نشست پهلوي من. تُن صدايش همان تُن صداي سیدي بود كه صبح ديده بودم. به من نصيحتي فرمود. به سجده رفتم و ذكر صلوات را گفتم. دلم پيش آقا بود. سرم به سجده بود، با خودم گفتم سر را بلند كنم و بپرسم شما اهل كجا هستيد و مرا از كجا ميشناسيد؟ وقتي سر بلند كردم، ديدم آقا نيست. كنارم هنوز پيرمرد و جوان نشسته بودند. به پيرمرد گفتم: اين آقا كه با من حرف ميزد، كجا رفت؟ او را نديدي؟ گفت: نه. از جوان سؤال كردم. او هم گفت نديدم. يك دفعه مثل اينكه زمينلرزه شد، تكان خوردم. فهميدم كه حضرت مهدي(ع) بوده است. حالم به هم خورد. رفقا مرا بردند و آب به سر و رويم ريختند. گفتند: چه شده؟ نماز را خوانديم و به سرعت به سوي تهران برگشتيم. مرحوم حاج شيخ جواد خراساني را در ورود به تهران ملاقات كردم. ماجرا را براي ايشان تعريف نمودم. ايشان خصوصيات آقا را از من پرسيد. بعد گفت: خود حضرت(ع) بودهاند، حالا صبر كن، اگر آنجا مسجد شد كه درست است. مدّتي بعد، روزي پدر يكي از دوستان فوت كرده بود. به اتّفاق رفقاي مسجدي، جنازه را به قم آورديم. به همان محل كه رسيديم، ديدم دو پايه بالا رفته است خيلي بلند.

پرسيدم اينجا چيست؟ گفتند: اين مسجدي است به نام امام حسن مجتبي(ع) و به اشتباه گفتند پسرهاي حاج حسين آقا سوهاني آن را ميسازند. بالاخره وارد قم شديم، جنازه را در باغ بهشت برده، دفن كرديم. من ناراحت بودم. سر از پا نميشناختم. به رفقا گفتم: تا شما ميرويد ناهار بخوريد، من ميآيم. رفتم سوهان فروشي پسرهاي حاج حسين آقا سوهاني. به پسر حاج حسينآقا گفتم: اينجا شما مسجد ميسازيد؟ گفت نه. گفتم: پس اين مسجد را چه كسي ميسازد؟ گفت حاج يدالله رجبيان. تا گفت يدالله، قلبم به طپش افتاد. گفت: آقا چه شد؟ صندلي گذاشت، نشستم. خيس عرق شدم. با خودم گفتم: يدالله فوق أيديهم، فهميدم حاج يدالله است. ايشان را هم تا آن موقع نديده بودم و نميشناختم. برگشتم به تهران و به مرحوم شيخ جواد گفتم. فرمود: برو سراغش كه درست است. من بعد از آنكه چهارصد جلد كتاب خريداري كردم، رفتم قم، آدرس محلّ كار حاج يدالله را پيدا كردم. رفتم كارخانه از نگهبان پرسيدم، گفت: حاجي رفت منزل. گفتم: استدعا ميكنم، تلفن كنيد و بگوييد يك نفر از تهران آمده با شما كاردارد. تلفن كرد. حاجي گوشي را برداشت. من سلام كردم و گفتم از تهران آمدهام، چهارصد جلد كتاب وقف اين مسجد كردهام. كجا بياورم؟ فرمود: شما از كجا اين كار را كرديد و چه آشنايي با ما داريد؟ گفتم: حاج آقا چهار صد جلد كتاب وقف كردهام. گفت: بايد بگوييد مال چيست؟ گفتم: پشت تلفن نميشود. گفت شب جمعة آينده منتظر هستم، كتابها را به منزل بياوريد. كتابها را در تهران بستهبندي كردم، روز پنجشنبه با ماشين يكي از دوستان به قم، منزل حاج آقا بردم. ايشان گفت: من اينطور قبول نميكنم، جريان را بگو. بالاخره جريان را گفتم و كتابها را تقديم كردم. سپس به حاج يدالله مسجد رفتم، دو ركعت نماز خواندم و گريه كردم. مسجد و حسينيه را طبق نقشهاي كه حضرت كشيده بودند، به من نشان داده و گفت: خدا خيرت بدهد، تو به عهدت وفا كردي.
اين بود حكايت مسجد امام حسن مجتبي(ع) كه تقريباً به طور خلاصه نقل شد. علاوه بر اين، حكايت جالبي نيز آقاي حاج يدالله رجبيان نقل كردند كه آن را نيز مختصراً نقل مينماييم: آقاي رجبيان گفتند: شبهاي جمعه حسبالمعمول حساب و مزد كارگرهاي مسجد را مرتب ميكردم و وجوهي را كه بايد پرداخت شود، تسويه مینمودم. شب جمعهاي، استاد اكبر، بنّاي مسجد براي حساب و گرفتن مزد كارگرها آمده بود، گفت: امروز يك سید تشريف آوردند و اين پنجاه تومان را براي مسجد دادند. من به آن سید عرض كردم باني مسجد از كسي پول نميگيرد. با تندي به من فرمود: «ميگويم بگير، باني اين را ميگيرد»، من پنجاه تومان را گرفتم، روي آن نوشته بود: «براي مسجد امام حسن مجتبي(ع)». دو سه روز بعد صبح زود، زني مراجعه كرد. وضع تنگدستي و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد. من دست در جيبهايم كردم، پولي همراه نداشتم. آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و با خودم گفتم، بعد خودم جبران ميكنم. زن پول را گرفت و رفت و با اينكه به او آدرس داده بودم، ديگر مراجعه نكرد. ولي من متوجّه شدم كه نبايد پول را ميدادم و پشيمان شدم. جمعة ديگر استاد اكبر براي حساب آمد. گفت اين هفته من از شما تقاضايي دارم، اگر قول دهيد استجابت كنيد. گفتم: بگوييد. گفت: در صورتي كه قول بدهيد قبول كنيد، ميگويم. گفتم، استاد اكبر! اگر بتوانم از عهدهاش برآيم. گفت ميتواني. گفتم، بگو. از من اصرار كه بگو، از او اصرار كه قول بده انجام دهي تا من بگويم. گفت: آن پنجاه تومان را كه آقا براي مسجد دادند، به من بده. گفتم استاد اكبر! داغ مرا تازه كردي. بعداً از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شدم و تا دو سال بعد هم هر اسكناس پنجاه توماني به دستم ميرسيد، نگاه ميكردم شايد همان اسكناس باشد كه رويش نوشته شده بود. گفتم استاد اكبر! آن شب مختصر تعريف كردي، حالا خوب بگو پول را كي آورد؟ گفت: حدود سه و نيم بعد از ظهر، هوا خيلي گرم بود. در آن بحران گرما مشغول كار بودم، دو سه نفر كارگر هم داشتم. ناگاه ديدم يك آقايي از يكي از درهاي مسجد وارد شد،. با قيافة نوراني جذاب، باصلابت. آثار بزرگي و بزرگواري از او نمايان بود. وارد شدند، دست و دل من ديگر دنبال كار نميرفت. ميخواستم آقا را تماشا كنم. آقا آمدند اطراف شبستان قدم زدند، تشريف آوردند جلو تختهاي كه من بالايش كار ميكردم. دست كردند زير عبا و پولي درآوردند، فرمودند: استاد اين را بگير، بده به باني مسجد. من عرض كردم: آقا، باني مسجد از كسي پول نميگيرند. آقا تقريباً تغيير كردند و فرمودند: به تو ميگويم بگير اين را ميگيرد. من فوراً با دستهاي گچآلود پول را از آقا گرفتم. آقا بيرون تشريف بردند. من گفتم اين آقا كجا بود؟ در آن هواي گرم، يكي از كارگرها را به نام مشهدي علي صدا زدم و گفتم برو دنبال اين آقا ببين كجا ميروند؟ با كي و با چه وسيلهاي آمدهاند. مشهدي علي رفت. چهار دقيقه، پنج دقيقه، ده دقيقه شد، مشهدي علي نيامد. حواسم خيلي پرت شده بود. مشهدي علي را صدا زدم، پشت ديوار ستون مسجد بود. گفتم چرا نميآيي؟ گفت: ايستادهام آقا را تماشا ميكنم. وقتي آمد، گفت: آقا سرشان را زير انداختند و رفتند. گفتم: با چه وسيلهاي؟ ماشين بود؟ گفت: نه، آقا هيچ وسيلهاي نداشتند، سر به زير انداختند و تشريف بردند. گفتم تو چرا ايستاده بودي؟ گفت: ايستاده بودم آقا را تماشا ميكردم. آقاي رجبيان گفت: اين جريان پنجاه تومان بود، ولي باور كنيد كه پنجاه تومان اثر عظيمي روي كار مسجد گذاشت.
حضرت حجّتالاسلام محمّدعلي برهاني كه از دوستان صميمي مرحوم آقاي عسكري هستند، چند نكته اضافه نمودند كه آقاي عسكري گفتند: اين سه جوان مكانيك در رابطه با وضع اقتصادي و ازدواجشان سراغ من آمدند و به من گفتند با هم به مسجدجمكران برويم، شايد آقا نظر لطف نمايند. وقتي آقا را در بيابان ديدم، ضمن سخنانشان فرمودند: كه به اين جوانها بگو كارشان اصلاح شد و من از خداوند خواستم اين سه جوان به حاجتشان برسند. بعد از يك هفته كه به تهران برگشتم، اين حقيقت ظاهر شد. نكتة دیگر اينكه آقا بعد از آنكه فرمودند اينجا حسينيه ميشود، فرمودند: اين طرف را هم آقاي حاج ابوالقاسم خويي مؤسّسه ميسازند، كه همين اتّفاق هم افتاد.
به نقل از كتاب «پاسخ ده پرسش»، صفحه 31
بهانه ای برای با شما بودن تا برخی معارف دین مبین اسلام و آموزه های مکتب اهل بیت علیهم السلام و مطالب مورد نیاز زائران و مسافران سفر معنوی حج و عمره و عتبات بیان شود