تخلف خلیفه اول و دوم از سپاه اسامه
و آنها را براى اين نبرد تجهيز نمود.[2] روز بعد اسامة بن زيد را به عنوان فرماندهى سپاه برگزيدند و سفارشات لازم را در مورد چگونگى نبرد به وى گوشزد نموده و فرمودند: «به سرزمينى كه در آن پدرت شهيد شد رهسپار شو و اسب را بر زمين آنها بتاز، من سركردگى سپاه را به تو دادم.[3] صبحگاه بر اهل اُبْنى حمله كن و سخت آنها را محاصره كن اما آنچنان به سرعت حركت كن كه پيش از رسيدن خبر به آنها به محل نبرد رسيده باشى، اگر خداوند به تو پيروزى داد در ميان آنها گم بمان و...».
روز بعد، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مشاهد فرمودند كه سپاه در حركت سستى مى كند و عده اى نيز كمى سن اسامه را بهانه نموده اند و او را همراهى نمى نمايند. لذا پيامبر(صلى الله عليه وآله) على رغم بيمارى كه داشتند در حالى كه ناراحت و خشمگين بودند بر فراز منبر رفته و مردم را از طعنه زدن برفرماندهى اسامه نهى فرمودند.[4] و سپس آنها را براى حركت تحريص فرمود و مكرر مى فرمودند سپاه اسامه را مجهز سازيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را رهسپار سازيد. [5] بلاخره سپاه با تمام كُندى كه داشت پس از خداحافظى با پيامبر حركت نمود و در جُرف اردو زد و آنجا نيز آن قدر توقف كرد تا سرانجام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دار فانى را وداع گفت و آنگاه لشكر به مدينه بازگشت.
با توجه به آنچه گذشت چند نكته واضح و روشن شد.
1. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نسبت به آماده سازى و حركت لشكر امر صادر فرمودند و بارها نسبت به اين دستور تأكيد داشتند و همه مردم در وجوب اطاعت از امر پيامبر اكرم با توجه به تأكيدات آن حضرت شكى به دل راه نمى دادند، تا حدى كه خليفه اول پس از رحلت رسول خدا، على رغم كارشكنى عده اى و سفارش هاى عمر بر انحلال سپاه و عزل اسامه، سپاه اسامه را منحل نمود و اسامه را نيز عزل نكرد و گفت بايد سپاه اسامه حركت كند چرا كه پيامبر امر فرموده بودند كه اين سپاه بايد حركت كند و من نمى خواهم اولين كسى باشم كه امر پيامبر را رد كنم. [6]
2. همه انصار و مهاجران در آن سپاه فراخوانده شده بودند حتى خليفه اول و دوم.
3. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) خواهان تسريع بخشيدن به حركت سپاه بودند چنان كه در عمل پيامبر هم مشاهد شد به طورى كه پيامبر با دست خود پرچم را مى بندد و به اسامه مى گويد اعز بسم الله و فى سبيل الله فقاتل من كفر بالله، حركت كن با نام خدا و در راه خدا با كفار نبرد نما. [7]
4. حركت سپاه به خاطر طعنه زنندگان و سستى سپاهيان دچار كندى شده بود.
5. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از اين كندى حركت و طعنه طعنه زنندگان خشمگين شدند و نسبت به متخلفين از سپاه اسامه نفرين كردند و فرمودند لعن الله من تخلف عنه. [8]
6. روز وفات پيامبر اكرم هر دو خليفه در شهر مدينه بودند و... .
حال قضاوت را به عهده شما مى گذاريم تا ببينيد:
اولاً : چگونه ممكن است امر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) پس از وفاتشان واجب الاطاعه باشد آن چنان كه خليفه اول بر آن تأكيد داشتند ولى در زمان حيات پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) ، وجوب اطاعت آن كم رنگ بوده است و.....
ثانياً : آيا رفتار اين دو خليفه در اين قضيه قابل مقايسه با حركت امام على(عليه السلام) در صلح حديبيه مى باشد. كه البته بر هيچ انديشمند حق جو و منطقى پوشيده نيست كه تفاوت از زمين تا آسمان است. چرا كه حركت امام على(عليه السلام) در قضيه صلح حديبيه سراپا دفاع از مقام نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بود در حالى كه در همان دل عمر مملو از شك و ترديد نسبت به نبوت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بود.[9] به طورى كه خدمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى رسد و سؤال مى كند آيا شما نبى حقيقى خداوند نيستى پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: آرى، دوباره پرسيد آيا ما بر حق و دشمن ما بر باطل نيست؟ رسول خدا فرمودند: آرى. عمر گفت: پس چرا در آيين خود زير بار ذلت برويم و چگونه به وطن خود بدون جنگ و پيروزى برگرديم. رسول اكرم خطاب به عمر فرمودند: (گويا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از شك و ترديد عمر نسبت به نبوت خويش آگاه بودند لذا چنين پاسخ فرمودند) من رسول خدا هستم و هيچ گاه خداوند اقدامات مرا بى نتيجه نمى گذارد. [10]
متأسفانه عمر از پاسخ پيامبر(صلى الله عليه وآله) قانع نشد و غضب آلود،[11] از نزد پيامبر بازگشت و پس از آمدن ابوبكر همين سؤالات را از او نيز پرسيد و او نيز پاسخ هاى مشابهى به وى داد و ظاهراً على رغم توضيحات ابوبكر، شك و ترديد در دل او رفع نشده بود چرا كه در انتهاى يكى از احاديث آمده است كه وقتى سوره فتح نازل شد پيامبر سوره را براى عمر فرستاد، عمر گفت آيا اين مژده فتح است، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: آرى، سپس گويند عمر آرام گرفت و برگشت. [12]
اگر چه ظاهراً عمر پس از آن همه قرينه و نشانه و حتى نزول سوره فتح آرام گرفته و بازگشته، ولكن در سويداى دل او او و در ذهن و خاطر او دغدغه اى نسبت به نبوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) وجود داشته كه او را نسبت به پيامبر و اوامر و نواهى ايشان بى توجه ساخته بود به طورى كه نمونه هاى زيادى از تخلفات وى در روايات و كتب تاريخى در قالب اجتهاد خليفه دوم آمده آن هم در مواردى كه فرمان صريح پيامبر وجود دارد. و گويا اين آيه كريمه قرآن را فراموش كرده كه خداوند مى فرمايد: (ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى);[13] بر همين اساس است كه وقتى پيامبر اكرم در آخرين پنج شنبه حياتشان مى فرمايد دوات و قلمى بياوريد تا وصيتنامه اى بنويسم كه پس از آن به ظلمت و گمراهى نيفتيد; عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه كرده است و قرآن ما را كفايت مى كند، با اين گفتار عمر مردم دو دسته شدند عده اى گفتند دوات و قلم بياوريد و عده اى گفتار عمر را تكرار كردند و گفتند پيامبر نعوذبالله حذيان مى گويد. [14]
گفته عمر نه تنها خود اهانت به شخص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بود بلكه سبب اهانت ديگران نيز به شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) گرديد به طورى كه حضور پيامبر را ناديده گرفته و در نزد پيامبر به منازعه برخواستند.[15] به حدى كه پيامبر از خير نوشتن وصيت نامه منصرف شدند و فرمودند همين درد مرا كافى است ديگر طاقت شنيدن اهانت هاى شما را ندارم، برخيزيد و از اينجا دور شويد.
چون قصد شمردن تمام تخلف ها و اهانت ها را نداريم به همين جا بسنده كرده و حق جويان را به كتاب هاى النص و الاجتهاد سيد شرف الدين و كتاب سيرى در صحيحين صادق نجمى كه تمام مطالب آنها مستند به كتب معتبر اهل تسنن است ارجاع داده و رشد و هدايت را از خداوند منان براى همه آزادانديشان حق گرا خواهانيم.
پينوشتها:
1. طبقات، محمد بن سعد، ج 2، ص 190.
2 . نسبت به حضور ابوبكر و عمر در سپاه اسامه همه نويسندگان تاريخ و سير اجماع دارند مانند طبقات ابن سعد، ج 2، ص 190 و تاريخ طبرى، سريه اسامه و تاريخ ابن اثير و تاريخ الخميس و السيرة الحلبيه.
3 . عمر به اسامه مى گفت از دنيا رفت در حالى كه تو امير من بودى، ر.ك: السيرة الحلبيه، ج 3، ص 209.
4 . پيامبر فرمودند: اى مردم اين چه سخنى است كه از بعضى از شما در مورد فرماندهى اسامه به من رسيده، اگر هم اكنون در مورد امارت اسامه مرا طعنه مى زنيد پيشتر در مورد پدرش نيز طعنه مى زديد، سوگند به خدا كه او سزاوار امارت بود چنانكه پسرش نيز پس از وى به آن سزاوار است. ر.ك: طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 2، ص 190 و السيرة الحلبيه، ج 3، ص 208 ـ 207.
5 . تاريخ خليفه بن خياط، ص 64 و طبقات الكبرى، ج 4، ص 68 و ج 2، ص 190 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 431 و ملل و نحل، شهرستانى، ج 1، ص 30.
6 . طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 4، ص 67 و السيرة الحلبيه، ج 3، ص 208 و تاريخ الخميس، ج 2، ص 154 و تاريخ ابن خياط، ص 64.
7 . طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 2، ص 190.
8 . ملل و نحل، شهرستانى، ج 1، مقدمه چهارم، ص 30.
9 . فقال عمر و الله ما شككت منذ اسلمت الا يومئذ، كتاب تاريخ الاسلام، ذهبى، المغازى، ص 371، و در كتاب المغازى للواقدى، ج 1، ص 607 چنين آمده است ارتبت ارتياباكم ارتبه منذ اسلمتُ الا يومئذ.
10 . صحيح بخارى، كتاب الشروط، ج 4 ـ 3، ص 381، و در تاريخ الاسلام ذهبى، المغازى، ص 371 چنين آمده است. فقال عمر: فقلت يا رسول الله الست نبى الله قال بلى قلت السنا على الحق و عدونا على الباطل؟ قال بلى قلت فلم نعطى الدفية فى ديننا اذأ؟ قال انى رسول الله و لست اعصيه و هو ناصرى.
11 . مسلم، ج 3، ص 1412، كتاب الجهاد و السير باب 34، صلح حديبيه، ح 94 و صحيح بخارى كتاب التفسير، سوره فتح.
12 . صحيح مسلم، كتاب الجهاد و السير باب 34، صلح حديبيه، ح 94.
13 . سوره نجم، آيه 4 ـ 3.
14 . صحيح مسلم، كتاب الوصيه، باب ترك الوصيه لمن ليس له شىء يوصى فيه، ج 3، ص 1259، ح 22 و بخارى، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنى، ج 9 ـ 7، ص 225 و كتاب رجحها و السير باب جوائز الوفد، ج 4 ـ 3، ص 490، و مسند احمد، مسند بنى هاشم.
15 . صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب جوائز الوفه، ج 4 ـ 3، ص 490.
برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی جهانی اهل بیت علیهم السلام با اندکی تصرف
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط حسینی کاشانی
|
بهانه ای برای با شما بودن تا برخی معارف دین مبین اسلام و آموزه های مکتب اهل بیت علیهم السلام و مطالب مورد نیاز زائران و مسافران سفر معنوی حج و عمره و عتبات بیان شود