روزی کریم خان زند در باغی که برای او می ساختند، بر سر سنگی نشست و قلیانی خواسته می کشید و کارکنان آنجا را می نگریست. ناگاه یکی از گِل کشان را دید سر بسوی آسمان کرده چیزی در زیر لب گفت و سر را به زیر انداخته ، به کار خویش پرداخت. وکیل او را نزدیک خواند و از او پرسید: رو که به سوی آسمان کردی چه گفتی؟

گفت : با خدا در گفتگو بودم و می گفتم : خدایا تو یک کریم که هر چه هست از توست!

این نیز یک کریم است که قلیانی که در آن دانه های گران بهاست در دست گرفته می کشد!

من هم نامم کریم است که از بامداد تا کنون آرزوی قلیان گلی دارم که دسترس به آن ندارم!

کریم خان همان قلیان را به وی بخشید و به او گفت : بهای این سی هزار تومان است مبادا ترا فریب داده به بهای اندک از تو بربایند.

پس از چندی یکی از بزرگان شیراز، قلیان را به همان بهایی که گفته شده بود از ناوکش خریده و مرد خاک کش از توانگران روزگار شد.

بر گرفته از کتاب" از لابلای گفته ها" نوشته سیدمحمد جواد مهری