شناخت سلفيّه 5
وي از يک سو عمروبنالعاص را از اهل بغي مينامد که دعوتش به سوي آتش است و از سوي ديگر او را صحابي ميداند که اگر کسي بگويد که او اهل جهنم است دروغگوست. آيا اگر کسي تابع علي عليه السلام باشد با تابع معاوية بن ابي سفيان که بعد از فتح مکه ايمان آورد يکسان است؟ مگر خداي سبحان نميفرمايد:
« لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقاتَلُوا».. ؛ «آنها که پيش از فتح مکه در راه (خدا و احياي اسلام) از مالشان هزينه کردند و در راه خدا پيکار کردند، با آنها که بعد از فتح مکه انفاق کردند و پيکار نمودند مساوي نيستند، بلکه گروه اول در جه و مقامشان بيشتر است (حديد: 10 )
آيا معاويه از صميم قلب ايمان آورد يا نفاق ورزيد؟ چون سيرة عملي او حکايت از ايمان ندارد. معاويه با کسي جنگيد که به تأييد ابن اثير از رجال اسلام است و پيامبر در روز جنگ خيبر در شأنش فرمود:
«لأعطينّ الرأية رجلا يفتح الله علي يديه الله ورسوله ويحبه الله ورسوله» ؛ من پرچم را فردا به دست کسي خواهم داد که خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد. )اسد الغابة في معرفة الصحابة، ج4، ص28 (
آيا معاويه ميتواند با چنين کسي پيکارکند و دشمني ورزد و او را سبّ نمايد و دستور دهد بر بالاي منابر سبّ علي کنند و باز او را مؤمن و صحابي رسول خدا بدانيم. هم او را دوست بداريم و احترام کنيم و اطاعت نماييم و هم علي و اهل بيت پيامبر را؟
پس نميتوان کسي را به صرف درک محضر پيامبر، صحابي راستين و اهل فضايل شمرد و او را الگوي امت قرار داد. چه بسا کساني که پيامبر را درک کردند، اما با نفاق و دورويي برخورد ميکردند. برخي کسان، نيز پس از پيامبر مرتد شدند. همچنين چه بسا افرادي که وجود خارجي نداشتند و جاعلان حديث آنها را به نام صحابي پيامبر ساختند چنان که دانشمند محقق، مرحوم سيد مرتضي عسگري، در کتابي به نام يکصد و پنجاه صحابي ساختگي، اسامي همين تعداد صحابي ساختگي را بر شمرده است که کتابهاي معتبر تاريخي و حديثي اهل سنت؛ مانند صحيح ترمذي (ـ 279ق) و ابن حجر(ـ852ق) و کتابهايي که شرح حال براي اصحاب پيامبر نوشتهاند آنها (اصحاب ساختة دست خيال سيف بن عمر) را نيز جزء صحابة حقيقي پيامبر خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم نام بردهاند.
برخي از اين کتابها عبارتاند از:
معجم الصحابة، البغوي(ـ 317ق)؛ معجم الصحابة، ابن قانع (ـ 351ق)؛ الصحابة، ابوعلي بن السکين (ـ353ق)؛ معرفة الصحابة، ابونعيم(ـ430ق)؛ استيعاب في معرفة الاصحاب، ابن عبدالبرّ(ـ463ق)؛ اسد الغابةفي معرفة الصحابة، ابن اثير(630ق)؛ الاصابة في تمييز الصحابة، ابن حجر(ـ852ق)؛ و تجريد اسماء الصحابة، الذهبي(ـ748ق)
وي 68تن از تاريخ نويسان، سيره نويسان، اديبان و... را ذکر نموده و يادآور شده است که اينها پارهاي از آثاري است که از سيف، سخن نقل کردهاند( يکصد و پنجاه صحابة ساختگي، ص101ـ104(
برخي ديگر از محققان نيز سيف را در زمرة دروغ پردازان و روايت سازان نام بردهاند؛ مانند عقيلي (ـ322ق) در کتاب الضعفاء، ابن جوزي(ـ597ق) در الموضوعات، سيوطي(ـ911ق) در اللئالي المصنوعة و.. (همان(
سلفيّه همة اصحاب را اهل بهشت مي دانند. آنان به اين روايت استناد ميکنند: «انه لا يدخل النار احد بايع تحت الشجرة؛) ابن تيميه، مجموعة فتاوي، ج4، ص346( هيچ فردي از کساني که در بيعت رضوان با پيامبر بيعت کردند داخل جهنم نميشوند.» سلفيّه به اين آيه نيز استدلال ميکنند: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ}؛( فتح: 18 ) «خداوند از مؤمناني که در زير آن درخت (رضوان) با تو بيعت کردند راضي است»
اما بايد دانست که خداوند از مؤمنان اعلام رضايت کرده نه منافقاني مثل عبدالله بن اُبَيّ و اوس بن خولي، گرچه آنها نيز در بيعت رضوان حاضر بودند( معالم المدرستين، ص130) پس از نظر ما صحابه در درجات متفاوتي از ايمان بودند. بعضي از آنان مؤمناني هستند که جان و مالشان را به خدا فروختند: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَري مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» (توبه : 111( و بعضي هستند که در صدر اسلام آورندگان و از مهاجرين و انصار هستند و بعضي در طاعت خدا از آنها به خوبي پيروي کردند و رضايت خدا را خريدند و به بهشت خدا وعده داده شدند:
« وَالسَّابِقُونَ الأَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَالأَْنْصارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ... »؛( همان : 100) «آنان که در صدر اسلام سبقت به ايمان گرفتند از مهاجر و انصار (و در دين ثابت ماندند) و آنان که به طاعت خدا پيروي ايشان کردند، خدا از آنان خشنود است و آنان از خدا خشنودند و خدا براي آنان بهشتها آماده کرده است...».
اما در همين سوره، بعد از آية فوق آمده است: «کساني از اعراب اطراف مدينه منافقاند و حتي بعضي از اهل مدينه هم منافقاند و بر نفاق ثابتاند و شما از نفاق آنها آگاه نيستيد. اما ما آنان را ميشناسيم و آنها را دو بار عذاب ميکنيم و عاقبت هم به عذاب سختي گرفتار ميکنيم»(توبه: 101(
نکتة قابل توجه و دقيق آيه اين است که ميفرمايد: «وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ«؛ برخي از اهل مدينه به نفاق خو گرفتهاند. تو آنها را نميشناسي، ولي ما آنها را ميشناسيم.» چنان که شوکاني، از مفسران اهل سنت، در تفسيرش در ذيل جملة {مَرَدُوا عَلَي النِّفاقِ} مينويسد: اينان کساني بودند که بر نفاقشان ماندند و توبه نکردند و بر نفاق مردند؛ کساني مثل عبدالله بن ابيّ و ابوعامر راهب و الجدّ بن قيس.( فتح القدير، ج1، ص922)
و بعضي ديگر از آنان به گناه نفاق خود اعتراف کردند. آنان هم اعمال صالح داشتند هم اعمال ناپسند، اميد است خدا توبة آنان را بپذيرد و آنها را مورد مغفرت و رحمت خود قرار دهد.) توبه: 102(
بعضي ديگر از صحابه نيز بودند که در نماز رسول خدا در جمعه و جماعات حاضر ميشدند، اما وقتي صداي دهل کاروان تجار را ميشنيدند، پيامبر را رها ميکردند و به سوي لهو و تجارت ميشتافتند.( جمعه: 11)
برخي از آنان نيز بودند که از جنگ کراهت داشتند و در شهر ماندن را بر جهاد در راه خدا ترجيح ميدادند. آنان در عين حال در جماعت مؤمنان و مصاحب رسول خدا هم بودند. خداوند ميفرمايد:
«لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَي الْقاعِدِينَ دَرَجَةً... »؛( نساء: 95) «هرگز مؤمناني که بي هيچ عذري از رفتن به جنگ سر باز زدند و آنهايي که در راه خدا با مالشان و جانشان جهاد کردند مساوي نيستند. خدا مجاهداني را که با مالشان و جانشان در راه خدا جهاد کردند، بر نشستگان برتري داده است.»
پس صحابه به چند دسته تقسيم ميشدند:
الف: برخي از آنان مؤمنان راستين و مجاهدان در راه خدا و اهل عبادت، خضوع و خشوع و آمر به معروف و ناهي از منکر و پاسداران حدود الهي بودند.( توبه: 112)
ب: برخي از آنان نيز در درجات پايينتر قرار داشتند.
ج: برخي ديگر نيز اهل نفاق و دورويي و ظاهر الصلاح بودند.
د: برخي نيز کساني بودند که خدا به آنها نسبت افک داده، چون به ناموس پيامبر بيحرمتي کردند.( نور: 10)
هـ : بعضي کساني بودند که لهو و تجارت را بر محضر پيامبر و خطبة جمعه ترجيح ميدادند.
و: برخي از آنان نيز دروغگو و جاعل حديث بودند و آن را وسيلة رسيدن به دنيا قرار دادند.( احمد حسين يعقوب اردني، بررسي نظرية عدالت صحابه، ص118)
پس مصاحبت به تنهايي معياري براي فضيلت نميشود، مگر آنکه همراه با ايمان راستين و علم و تقوا و جهاد باشد.
اين سه، معيارهاي ثابت قرآن براي برتري افراد و اقوام بر يکديگر است.
پس نه تنها صحابي بودن به تنهايي براي سلف فضيلتي نميآورد و جبران گناهان آنان را نميکند و دليل عدالت آنان نميشود، بلکه همسر پيامبر بودن هم اگر همراه با ايمان و عمل صالح نباشد، نه تنها موجب فضيلت نيست، بلکه اگر مرتکب گناه کبيره شوند موجب عذاب شديدتر است. چنان که خداي سبحان خطاب به همسران پيامبر ميفرمايد:
« يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ...»؛( احزاب :30)
«اي همسران پيامبر، هر يک از شما مرتکب گناه آشکاري شود(دانسته به کار ناروايي اقدام کند)، عذاب او دو برابر ديگران خواهد بود.»
آري، اگر کسي افتخار همسري پيامبر را داشته باشد و مطيع فرمان خدا و رسول او باشد و عمل صالح انجام دهد، پاداش او دو چندان خواهد بود.( همان :31) پس اساس تقرب به خدا ورسول، ايمان وعمل صالح است، چنانکه خداي سبحان براي اهل ايمان، زن فرعون را مثل ميزند و او را الگوي اهل ايمان و از ساکنان بهشت قرار ميدهد.( تحريم :11) در مقابل مثل و نمونة کفر و سرکشي، زن نوح و زن لوط، همسران دو تن از پيامبران، را قرار ميدهد که اگر چه مصاحب و تحت فرمان دو بندة صالح خدا بودند، اما چون به آنها خيانت کردند، همسري پيامبر ماية نجاتشان نشد و اهل جهنم شدند.( همان :10)
واين سنت ثابت خداست که اهل ايمان و عمل صالحرا رستگار واهلبهشتکندواهلکفر،فسقو فجور را عذاب نمايد. اصحاب، معاصران، همسران و حتي فرزندان پيامبر هم از اين قانون کلي الهي مستثنا نيستند.
خلاصه اينکه صرف سلف بودن دليل فضليت نميشود؛ زيرا خود ابن تيميه هم اين روايت نبي اکرم صلّي الله عليه وآله وسلّم را ميپذيرد که در توصيف ناقلان و کاتبان حديث فرمود: « رُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلي مَن هَوُ أفقَه مِنهُ؛ چه بسا کسي سخن حکيمانهاي را براي ديگري که از او فهيمتر است نقل کند»
پس چه بسا صحابه سخني را براي تابعين و آنان براي تابعينِ تابعين نقل کنند و آنها سخن رسول خدا را بهتر و عميقتر درک کنند. پس اين سخن ابن تيميه پذيرفته نيست که مينويسد:
سلف در هر فضيلتي افضل از خلف هستند... چه در علم و چه در عمل، چه از جهت عقل و چه از جهت دينداري و عبادت، و آنها به تبيين و حل هر مشکلي شايستهتر از خلف هستند.( مجموعة فتاوي، ج4، ص126)
اين سخن با حديث مذکور از پيامبر در تعارض است.
همچنين بر مبناي سخن ابن تيميه هيچ تفسير و کتاب علمي، چه در اصول اعتقادي و چه در اصول اخلاقي و چه احکام عملي، نبايد نوشته شود، چون پيشينيان، هم در فهم مسائل ديني و هم از نظر فکري برتر از خلفاند. و اين با عمل خود ابن تيميه وسيرة علماي اسلام در تعارض است، چرا که وقتي مسائل در گذشته بهتر حل شدهاند، چه نيازي به اظهار نظر جديد است؟
البته در اينکه علي عليه السلام افضل صحابه است شکي نيست. اماميه و جميع فرق شيعه و حتي برخي از اهل سنت، چون ابوسهل بشر بن معتمد، ابوموسي عيسي بن صبيح، ابوعبدالله جعفر بن مبشر، ابوجعفر اسکافي، ابوالحسن خياط، ابوالقاسم عبدالله بن محمود بلخي، معتزليان بغداد و متأخران معتزله مانند ابن ابي الحديد و...، علي را برترين فرد بعد از نبي اکرم صلّي الله عليه وآله وسلّم ميدانند؛ چون آن حضرت داناترين و فداکارترين و پارساترين فرد بعد از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم بود. چنان که پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم در روز جنگ خيبر فرمود:
فردا پرچم را به دست کسي ميدهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و خدا به دست او درِ خيبر را ميگشايد.( اسدالغابة في معرفة الصحابة، ح28؛ ابن تيميه، التوحيد، ص471؛ محمد بن عبدالوهاب، التوحيد، ص186)
فرداي آن روز پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم پرچم را به دست علي عليه السلام داد و درِ خيبر به دست مبارک او گشوده شد.
ابن تيميه در تفسير آية21 سورة بقره مينويسد: خداي سبحان فرمود: »يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ »( آل عمران: 76)، « يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ »( بقره: 195)، » يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ»( حجرات: 9) ، « يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»( بقره: 222) و « يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ ». (صف: 4)اين اوصاف کساني است که خداوند آنان را دوست ميدارد(ابن تيميه، التوحيد، ص471) پس همة اين اوصاف دربارة علي عليه السلام نيز صادق است، چون خدا او را دوست دارد و اين سخن به روايت صحيح از پيامبر نقل شده است.
در برتري علمي علي عليه السلام بر ساير خلفا و صحابه همين بس که پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود:
أنا مدينة العلم و علي بابها ؛ من شهر دانشم و علي عليه السلام درِ آن شهر است» (اسد الغابة في معرفة الصحابة، ج1، ص22.)
و در جاي ديگر ميفرمايد:
«اقضي اهل المدينة علي بن ابيطالب» ؛ شايستهترين فرد در بين مردم مدينه براي حکمراني علي عليه السلام است.( همان)
و اين افضليت جز به اعلم و افقه بودن نسبت به کتاب خدا و سنت رسولش و استواري در عمل به آن و اجراي عدالت در جامعه حاصل نميشود. پس چنين نيست که هر صحابي برتر از تابعي باشد.
ادامه دارد ....
نوشته : دکتر علی الله بداشتی
بهانه ای برای با شما بودن تا برخی معارف دین مبین اسلام و آموزه های مکتب اهل بیت علیهم السلام و مطالب مورد نیاز زائران و مسافران سفر معنوی حج و عمره و عتبات بیان شود