هرگز نمی توان زمان را به عقب باز گرداند
هرگز نمی توان زمان را به عقب باز گرداند
به جشن بزرگی دعوت شدم .برای رفتن به این جشن لازم نبود به فکر لباس فاخر و زر وزیور باشم . پس سبکبار خانه و فرزندانم را به صاحبش سپردم و راهی شدم .
به مسجد جحفه که رسیدم .گفتند : مدعوین باید لباس رسمی بپوشند . لباسی که به سفارش صاحب خانه ودر شأن مهمانان اوست .به رنگ بی رنگی و فارغ از اتصال .
ساعاتی بعد در کمال آراستگی وزیبایی به قصر صاحب خانه وارد شدم .دیدم میهمانان همه دست افشان و پایکوبان سماعی جانانه برپا کرده اند . من هم با جذبه موسیقی سماعشان به میانه میدان رفتم ..عاشقان دور گرفته بودند و می چرخیدند ومن پیاپی می چرخیدم ، " دورچون با عاشقان افتد تسلسل بایدت".
می گویند هرگز نمی توان زمان را به عقب بازگرداند .اما من زمان را به عقب باز گرداندم . آنگاه که خلاف عقربه های ساعت ،گِرد کعبه می چرخیدم و دستانم به سوی آسمان بلند بود , عقربه های بزرگ زمان را گرفته بودم و به عقب می کشاندم .با هر دور حساب وکتاب سالها زندگی را با خدا تسویه کردم . نمی دانم چند روز چند ماه , چند سال , اما می دانم که پس از پایان هفت دور , تمام سالهای عمرم را به عقب کشیدم .ومن دوباره متولد شدم .
در عالم هستی , هرگز وغیر ممکن وجود ندارد .روز شمار زندگی من دوباره صفر شد .
من به خدا قول دادم زندگی را به گونه ی دیگری شروع کنم .این بار با تجربه ای چندین و چند ساله .
به دنبال کسی می گشتم که ضامن من شود .و بر آنچه بین من وخدا گذشته شاهد باشد , چشمم به مقام ابراهیم افتاد .شاهد را یافتم .پشت سر ابراهیم دو رکعت نماز خواندم وآن را ضمانت نامه ی این پیمان قرار دادم . حالا کودکی هستم پاک و بیگناه ودر برابر ابراهیم قول داده ام که تا لحظه مرگ پاک بمانم . اما چه کنم که زندگی در دنیا ,توجه به امور دنیوی را می طلبد ومیثاقم باخدا و فکر رستاخیز مرا به سوی معنویت و اخرت می کشاند .من در میان دنیا و عقبی کدام را برگزینم که از دیگری باز نمانم ؟
کسب معاش و تدبیر دنیا ,مرا به خود می خواند ویاد آن پیمان عاشقانه ,مرا به پشت پا زدن به دنیا ترغیب می کند . خدایا بین این دو مهم چه تدبیر کنم ؟
اینجا بود که تصمیم گرفتم ,بین صفای دنیا ومروه اخرت , هروله کنم . در صفا برای دنیا تلاش کنم وبه مروه برگردم و برای توشه ی اخرت جَهد نمایم . در دنیا زندگی کنم اما دل به آن نبازم و از آخرت هم غافل نشوم .
شنیده ام که امام حسن مجتبی فرموده اند : برای دنیا چنان زندگی کن ,مثل اینکه همیشه زنده خواهی ماند وبرای اخرت چنان بزی , مثل اینکه ,لحظه ی دیگر خواهی مرد .
واین برای من فلسفه سعی بین صفا و مروه شد .
خداراشکر...
حالا فهمیدم که چگونه زندگی کنم .تا نزد ضامنم ابراهیم رو سیاه نشوم .
اکنون که راه زندگی را پیدا کردم , می روم تا ما بقی عمرم را از خدا قرض بگیرم . می بایست چیزی در برابر این وام بزرگ نزد خدا به ودیعه بگذارم . دستم تهی است .اما به رسم قدما که درمقابل پولی که می گرفتند ریش گرو می گذاشتند , چند تار مو بریدم و در این سرزمین گرو گذاشتم . تقصیر کردم .
باشد که ما بقی عمرم را بدون نا فرمانی وعصیان سپری کنم و آن را سراسر پاک و طیب به صاحبش برگردانم..
نرگس مشایخی ....17 اذر 89
بهانه ای برای با شما بودن تا برخی معارف دین مبین اسلام و آموزه های مکتب اهل بیت علیهم السلام و مطالب مورد نیاز زائران و مسافران سفر معنوی حج و عمره و عتبات بیان شود